تبليغاتX
یادداشتهای معلم جغرافیا
خراسان رضوی - شهرستان فریمان
 داستان معصومه فاطمه جان – مبارزه برای عشق و آزادی

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.      

داستان معصومه فاطمه جان – مبارزه برای عشق و آزادی      

این داستان در حدود سال 38-1337 وقتی من 12- 11 ساله بودم اتفاق افتاد. معصومه جان که چهار خانه آنطرفتر از خانه ما زندگی می کرد. پدرش مرده بود. از کنیه اش که بنام مادرش است معلوم می شود که وقتی او خیلی کوچک بوده پدرش مرده است. معصومه فاطمه جان و محمد علی فاطمه جان خواهر و برادر بودند. فاطمه جان، بیوه ای که دو بچه داشت. زن حسن آقا سراج شده بود که او هم زنش مرده بود و چهار تا بچه داشت. بچه های حسن آقا از بچه های فاطمه جان بزرگتر بودند و در خانه خودشان زندگی می کردند. خانه حسن آقا و خانه فاطمه جان دو طرف دیوار یک کوچه قرار داشت ولی درب خانه حسن آقا در کوچه پشتی بود.یعنی دیوار پشت خانه حسن آقا به طرف کوچه ای بود که درب خانه فاطمه جان در آن قرار داشت. کسانیکه با کوچه پس کوچه های یزد آشنا هستند، می دانند که بلوکهای ساختمانی قدیمی خیلی بزرگ است و گاه دو همسایه که خانه هایشان از پشت دیوار به دیوار است برای رفتن به خانه همدیگر باید کلی پیاده روی کنند و دور یک بلوک بزرگ ساختمانی بگردند تا به در خانه هم برسند. یکی از دلایلی که مردم از طریق پشت بامها با هم رفت و آمد داشتند همین بزرگی بلوکهای ساختمانی و کمبود کوچه بین منازل بود. مثلا اگر ملا نباتی می خواست از راه کوچه به خانه زری سلطان بیاید باید ده دقیقه راه می رفت ولی از راه پشت بام کمتر از یک دقیقه راه بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 قوانین موفقیت

آیا تا به حال فکر کرده‌اید قوانین موفقیت چیست و کدام یک از عوامل برای رسیدن به موفقیت مهم‌تر است؟

1-نترسید

اگر در زندگیتان از چیزی می‌ترسید باید کاری انجام دهید تا بر آن ترس غلبه کنید. مهم این نیست که نترسید؛ مهم این است که با ترس چه‌گونه برخورد می‌کنید. مهم این است که عامل «ترس» چه‌قدر در تصمیم‌گیری‌هایتان مؤثر است.

2-تردید نکنید

احتمال انجام کاری را محاسبه کنید و به آن بپردازید. اگر بین راه برگردید، موقعیت و شانس شما از بین رفته است. اگر برای فکر کردن وقت زیادی صرف کنید، هرگز نمی‌توانید حرکت کنید. وقتی به گزینه‌های موجود فکر کنیم، می‌توانیم انتخاب کنیم، تصمیم بگیریم و به دنبالش برویم. رمز این کار، تعلل نکردن است؛ یعنی منتظر آدم‌های دیگر نباشید تا برای شما تصمیم بگیرند.

3- قوی و محکم باشید

زمانی که در مورد چیزی تصمیم گرفتید، دیگر به آن فکر نکنید. فکر کردن را متوقف و از زندگی لذت ببرید. نگران نباشید؛ فردا بی‌شک فرا خواهد رسید. وقتی کار را شروع کردید، تصمیم بگیرید که دیگر هیچ مانعی نباید شما را از ادامه‌ی راه منصرف سازد. هیچ شکی نداشته‌باشید که آیا راهی که شروع کرده‌اید درست است یا نه؟ افکار بیهوده تنها مشغولیت ذهنی ایجاد می‌کنند و حرکت شما را به سوی اهدافتان کند و گاه متوقف می‌کنند.

فراموش نکنید:                                                                       

«هیچ موفقیتی در طول تاریخ بشر بدون رعایت سه اصل فوق به دست نیامده است.»

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 پول و مدرسه
آیا تابحال به این موضوع فکر کردید که در دوران تحصیل چیزی در مورد “پول” به ما یاد نمی‌دن؟ البته به جز رشته‌های تخصصی وابسته به اقتصاد مثل حسابداری و بازرگانی و…، که فکر نکنم دروس این رشته‌ها هم کاربرد زیادی برای پاسخ به این سوال داشته باشه که «با پولم چه کنم که بیشترین سود رو برام داشته باشه؟». این موضوع را میشه از اینجا نتیجه گرفت که: وقتی پدرم از یکی از دوستاش که دکترای اقتصاد داره، پرسید که با اندک سرمایه‌ام چه کنم، بهتره؟ استاد گرامی جواب روشن و کاربردی‌ای نداشتند، که ارائه کنن.خوب، من هم تا همین دیشب زیاد به این موضوع فکر نکرده بودم. اما دیشب مقدمه کتاب «پدر پولدار ، پدر بی‌پول» نوشته رابرت کیوساکی رو خوندم که در همین باره بود. نویسنده معتقد بود که یکی از دلایلی که پولدارها، هر روز پولدارتر و بی‌پولها، بی‌پول‌تر میشن، و اقشار متوسط در میان قرض و قوله‌هاشون دست و پا می‌زنن، اینه که موضوع پول، فقط تو خونه‌ها مطرح میشه، نه توی مدرسه. اکثر ما، توسط والدین‌مون با پول آشنا می‌شیم نه توسط معلم‌هامون. بنابراین یک پدر و مادر بی‌پول چه چیزی در این خصوص می‌تونن به بچه‌هاشون یاد بدن؟یه نکته‌ای از این کتاب که خیلی برای من جالب بود (شاید به این خاطر که شبیه زندگی خودمه) این بود که کیوساکی میگه اکثر والدین‌های طبقه متوسط به پائین به بچه‌هاشون توصیه می‌کنن «به مدرسه برو، خوب درس بخون، و به دنبال یه شغل مطمئن باش.» اکثر بچه‌های این خانواده‌ها هم با نمرات بالا از مدارس فارغ‌التحصیل میشن، اما برنامه‌ریزیِ مالیِ شخصی‌شون خیلی فقیرانه است!
تو مراکز آموزشی، هیچگونه آموزشی درخصوص پول به بچه‌ها داده نمیشه. این مراکز عموماً بر روی آموزش‌های تحصیلی و مهارتهای تخصصی تکیه می‌کنن. به همین دلیل هم پزشک‌ها، حسابدارها، بانکدارها و مهندس‌هایی که با نمرات بالا از دانشگا‌ه‌ها فارغ‌التحصیل میشن، هنوز در امور مالی و مهارتهای اقتصادی زندگی‌شون لنگ می‌زنن. خوب البته این موضوعیه که باید خیلی بهش فکر کرد. تا اینجا که من این کتاب رو خوندم، متوجه شدم که آقای کیوساکی در دوران کودکی دو پدر داشته. که بعدها یکی‌شون بی‌پول موند و دیگری (که پدرخونده‌اش بود) پولدار شد.
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 زندگی قانون لیاقتهاست !!!!
تا حالا پیش خودتون فکر کردین چرا یه نفر باید با پرادو اینور و اونور بره و یه نفر با پیکان ؟
چرا فلانی خونه ش فلان جاست و فلانی خونه ش فلانجا ؟
چرا یه نفر اینقدر توی ماه درآمد داره و یه نفر ...؟
و هزارتا چرای دیگه...
حقیقت اینه که خدا بین بنده هاش فرقی نذاشته , خدا نگفته تو باید فقیر باشی و تو باید ثروتمند باشی
نعمتهای خدا برای بنده هاش مثل بارونی میمونه که داره رو سر بندههاش میباره حالا یه نفر یه استکان کوچیک برمیداره و میره زیر بارون و یه نفر یه ظرف بزرگ برمیداره ومیره که از نعمتهای خدا جمع کنه
ولی این وسط یه موضوع مهم هم هست کسی که به استکان پر از قطره های بارون کفایت کرده به همون اندازه هم کمتر از کسی که یه ظرف از قطره های بارون خواسته خیس شده وکمتر سردش شده و کمتر تنش لرزیده کمتر زیر اون بارون مونده در کل کمتر سختی کشیده پس نباید انتظار داشته باشه که اندازه یه ظرف بزرگ نعمت گیرش بیاد
هممون همیشه میگیم خدا گفته از تو حرکت از من برکت
حالا چند تا سوال
واقعا ما به همون اندازه ای که حرکت میکنیم انتظار برکت داریم ؟
ظرفی که دستمون داریم و میایم باهاش بریم زیر بارون چقدره ؟
تحمل سختی کشیدن رو داریم تا ظرفمون پر بشه ؟
بیاین با خودمون صادق باشیم
زندگی قانون لیاقتهاست آیا لیاقتم اینست ؟
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 نذر ابوالفضل عباس (س) توسط بی بی صغری


بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.  

هر کس در این سرای درآید نانش دهید از ایمانش نپرسید (ابوالحسن خرقانی)

بی بی صغرا زنی 60 ساله از کوچه بیوه زنان بود که آه در بساط نداشت که با ناله سودا کند. سالها بود شوهرش مرده بود . در یک اتاق اجاره ای در یکی از خانه های قمر خانمی زندگی می کرد. یعنی در خانه ای زندگی می کرد که 8 اتاق داشت و 6 خانوار در آنجا ساکن بودند. با نخریسی زندگیش را می گذراند . اتاقش هرگز گچ نشده بود و خشت های خام سقف اتاقش از دود چراغ موشی سیاه شده بود . سقف سیاه اتاقش در مقابل اشعه آفتاب که از تنها پنجره کوچک اتاق به آن می تابید حالتی خاص به آدم دست می داد.

/


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 سوالات آزمون دکتری رشته جغرافیا - دانشگاه فردوسی

مکتبهای جغرافیایی

 1-     رابطه بین جبر محیطی و رویکرد توسعه پایدار را تبین کنید.

2-     در ارتباط با مکتب جغرافیای ساختاری به سوالات ذیل پاسخ دهید.

 الف : مفهوم ؛ تعریف ؛ زمینه پیدایش و مفروضات اساسی ساخت چیست؟

ب : کدام طیف از جغرافیدانان از ساخت و ساخت گرایی در تحلیل و تبیین خود سود جسته و علت استقبال آنها چه بوده است. و شارحان اولیه جغرافیای ساختاری چه کسانی بودند؟

ج : نگرش عمومی و کلی جغرافیای ساختاری چیست ؟ و قلمرو علمی آن کدام است.

د : نکات ضعف ؛ نقد و انتقاد روی آن چیست؟

 روش شناسی و تکنیکهای تحقیق

 1-     فرضیه در پژوهشهای تجربی از اهمیت ویژه ای برخوردار است در رابطه با آن به سوالات ذیل بطور اختصار پاسخ دهید.

           الف : فرضیه چیست و آیا هر فرضی فرضیه است؟ فرضیه باید دارای چه شرایطی باشد؟

             ب : فلسفه و دلیل فرضیه سازی چیست؟

             ج : در چه مرحله ای از فرآیند تحقیق فرضیات ساخته می شوند. فرضیات چه اهمیتی دارند و           

             صور مختلف ان چیست؟

             د : ارتباط فرضیه با مدل تحقیق چیست و انواع آن کدام است.

     2 – الگوی سیستماتیک پژوهش علمی را تبیین کنید.

 توسعه روستایی

 1-     با توجه به رشد شهرنشینی در ایران و پیامدهای راهبرد شهرنشینی از جمله حاشیه نشینی و شکل گیری فقرای جدید و نیاز به تامین مواد غذایی و... چه نوع راهبرد پایدار بلند مدتی را برای روستاها پیشنهاد می کنید ؛ مبانی نظریه ای ؛ روش شناسی و برنامه عمل چنین را هبردهایی را با دلایل مستدل بیان کنید و مدل مفهومی آن را ترسیم نمایید.

2-     نظریه وابستگی را در مورد توسعه و توسعه نیافتگی با توجه به نکات ذیل به طور خلاصه بنویسید.

الف: زمینه و علل پیدایش

ب: اصل نظریه و نحوه توجیه و تبیین توسعه نیافتگی

ج: نکات ضعف و انتقادات بر نظریه وابستگی

 برنامه ریزی روستایی و عشایری

 1-     نظام سلسله مراتبی سکونتگاههای روستایی و را از نظر نکات ذیل توضیح دهید.

الف: مبانی نظری و محتوا

ب: عوامل تعیین کننده در سطوح مرکزیت

ج: سابقه اجرایی و مشکلات آن

د: نقش آن در توسعه روستایی.

2-     در خصوص جامعه عشایری کشور موارد ذیل را تشریح کنید.

الف: اهداف کلی توسعه جامعه عشایری

ب: قابلیت ها و محدودیت های موجود آنها

ج: استراتژی توسعه جامعه عشایری

 توسعه کشاورزی

 1-     نگرش در بخشهای اقتصادی کشور؛ حاکی از موقعیت مناسب بخش کشاورزی در اقتصاد ایران است.با توجه به این موقعیتها موارد ذیل را توضیح دهید.

الف: عوامل مشخص کننده این موقعیت کدامند؟

ب: عملکرد این عوامل در کشاورزی ایران در مقایسه با سایر بخشهای اقتصادی توضیح دهید.

ج: مشکلات اصلی بخش کشاورزی و راهکارهای کاهش آن را بنویسید.

2-     ضمن تشریح توانمندیهای بخش کشاورزی ایران ؛ چشم انداز کشاورزی کشور را در الحاق به WTO و اثرات جهانی سازی امکانات و زیانها را در بخش کشاورزی و توسعه اقتصادی ایران بررسی کنید.

3-     نظر به اینکه بیش از 80% واحدهای بهره برداری کشاورزی متعلق به بهره برداریهای کشاورزی خانوادگی است و این سازمان تولیدی دارای نقاط قوت و ضعف است.برای پایدار کردن چنین سازمانی تولید در چارچوب نظریه بهره برداری، دولت و خودبهره برداران چه سیاستها و راهبردهایی در برنامه ریزیها باید اتخاذ نمایند. ضمن بیان نقاط ضعف و قوت سیاستها و راهبردها و برنامه ها را به تفکیک دولتی و مردمی ( خود مردم) با استدلال تشریح کنید.

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 تبديل تاريخ شمسی به معادل ميلادی آن (و بالعکس)
http://www.money58.netfirms.com/nokteha/shamsi_miladi.html

 

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 خودراهیپنوتیزم کنید

هرگاه دچارگرفتاری می شویم،لذت های بی نهایتی راکه خداونددراختیارمان نهاده ازدست می دهیم درحالی که ذات اقدس حضرت رب امکان تجربه آن رایعنی دریافت لذتهای زیبای زندگی به ماداده است برای دستیابی به این لذت هاورفع صددرصداین گرفتاریهابایستی هرآنچه که نسبت به آن عادت کرده ایدودوست می دارید رابرای مدتی که درحال تمرین هستیدراکنارگذاشته تابیشتربه مقصدوخواسته خودبرسید.رسیدن به آرامش درسایه رهائی ازجسم وفاصله گرفتن ازچیزهائی است که به آن وابستگی دارید ،اولین مرحله ازانجام خودهیپنوتیزم رهائی ازتعلقات است .

 مراحل يازده گانه:1شروع خواب مصنوعي: مکاني ساکت و دنج پيدا کنيد ، آرام روي صندلي اي راحت بنشينيد و يا در جايي نرم دراز بکشيد (گذاشتن موسيقي اي آرام يا صداي طبيعت مي تواند کيفيت کار را بهتر کند). سپس چشمها را بسته و از10تا 1 به صورت معکوس بشماريد به طوريکه شماره ها يک در ميان با دم و بازدم تنظيم شوند ، مثلا با شماره10،نفسي عميق بکشيد و 15 ثانيه نگهداريد سپس با شماره 9 بيرون دهيد و همينطور الي آخر. . . در ضمن تصور کنيدلحظه به لحظه و با هر شماره بدن شما سنگينتر مي شود.

2رها سازي پاها: ابتدا پاي راست خود را از انگشتانش تا کمر (يا تا زانو(در ذهن مجسم کنيد . آن را احساس کنيدو در ذهن خود تصور کنيد که تمام اجزاي آن مثل خمير شل ، گرم و سنگين شود ؛ سنگين سنگين ،اين کلمه را 5 بارتکرار کنيد ؛ وارد جزئيات شويد و سعي کنيد به ترتيب عمل کنيد يعني به خود القا کنيد که پاي راستتان تا کمر از نوک انگشتان ، پاشنه پا ، کف پا، ساق پا، ران و... همه و همه شل ، سنگين و گرم شده اند بعد همينطور پاي چپ)براي اينکار مي توانيد در ذهن خود 5 بار به پاهايتان دستور بدهيد که آرام سنگين و گرم شو و بگوييد لحظه به لحظه پاهايم گرمتر و سنگينتر و شل تر مي شوند (. احساس سه کلمهً گرم ، سنگين و شل را مدام در ذهن خود تکرار کنيد .

3رها سازي تنه: يک نفس نيمه عميق و آرام بکشيد و همه بدنتان را رها کنيد.حالا عضلات شکم ، سينه ،سرسينه ها و پهلوها را رها کنيد ؛ تصور کنيد تمام قسمتهاي بدنتان شل شده اند لذا اين قسمتها را ، راحت ، آسوده، شل ، سنگين و گرم شده باور کنيد ، مي توانيد 5 بار ذهني بگوييد از کمر تا کتفم شل و سنگين شده و لحظه به لحظه گرمتر و شل تر و روانتر مي شود )به تصوير کشيدن اجزاء بدن در ذهن به صورت ماده اي مثل خمير يا هر ماده اي که در حال وارفتن و روان شدن باشد بسيار کمکتان مي کند(

4رها سازي دستها: منظور قسمت مچ دست تا انگشتان مي باشد ؛ پس ابتدا دست راست و سپس چپ خودرا رها و شل کنيد ،دقيقا مانند مراحل قبل ؛يعني تصورکنيد تمام اجزاي دست مورد نظر شل و سنگين شده .بهتراست از نوک انگشتان شروع کنيد و 5 بار به خود بگوييد دست چپم شل و سنگين شده است ،آرام و رها .

5رها سازي کتفها و بازوها: کتفها و بازوهايتان را شل ، سنگين و بدون هيچ انقباضي قرار دهيد(همانطور که بااعضاي قبلي رفتار کرديد)، مي توانيد تصور کنيد همينطور که بازوهاي شما سنگين، شل و گرم مي شوند به تدريج مثل خميري نرم ، روان به سوي پاهايتان در جريان است .

6رها سازي سر: حال نوبت عضلات گردن ، فک ، چانه ، صورت ، لبها ، گونه ها ، پيشاني ، گوشها ، ماهيچه هاي زير چشم و موها رسيده است .تصور کنيد اختيار اين قسمتها دست شما نيست و همه شان شل ، گرم ،سنگين و مايع شده اند ؛ رهايشان کنيد و در ذهن ببينيد صورتتان آرام و آسوده شل شده است .

7چسباندن پلکها: اکنون تصور کنيد پلکهايتان شديداً به هم چسبيده اند ، يعني تصور کنيد آنها را با قويترين چسب دنيا به هم چسبانده اند و شما در ذهن خود مجسم کنيد که نمي توانيد چشمهايتانرا باز کنيد آرام آرام عضلات صورت را شل کرده و رهايشان کنيد .

8پاکسازي آلودگيها: در اين مرحله در ذهن و خيال خود تصور کنيد هوايي زلال و شفاف (ترجيحا قابل رويت( به درون ريه هايتان مي فرستيد به طوری که این هواعلاوه برریه هاواتم های اجزای دیگربدن نیزواردشده و همه عضلات داخلي و ماهيچه ها و مغزتان را پاک پاک پاک ، صاف و زلال و شفاف مي کند و به همين دليل هواي وارد شده سياه رنگ مي شود ؛ پس در بازدم ، آن رنگ سياه که در واقع بيماريها ، نقطه ضعفها ، ناراحتي ها ومشکلاتتان است بيرون مي رود . اين تنفس شامل دم پاک و بازدم سياه رنگ را مرتب تکرار کنيد و تصور کنيد که بابيرون رفتن تنشها و بيماريها به صورت دود سياه ، لحظه به لحظه شادابتر و سرحالتر مي شويد و رفته رفته رنگ سِاه بازدمها نيز کمتر مي شود تا آنجا که هم دم و هم بازدمتان زلال و شفاف و پاک مي شوند و در واقع تمام سلولهاي بدنتان را پاک و تميز و جوانتر شده مي بينيد .

9افزايش کيفيت آرامش: تصور کنيد کنار دريا در ساحلي بسيار زيبا يا کنار رودخانه اي جنگلي يا در باغي سرسبز و آرام يا روي تشکي نرم و لطيف يا قايقي راحت در وسط اقيانوسي آرام زير گرماي مطلوب خورشيد ونسيم خنک پرطراوتي(و خلاصه هر مکان و فضاي آرامشبخشي که بودن در آنجا را دوست داريد )دراز کشيده ايد ؛ احساس کنيد که نسيم دريا يا صداي آب شما را آرام و آرامتر مي کند ، خورشيد به صورت حرارتي مطبوع بر شما مي تابد وبدنتان را نوازش و گرم مي کند . حالا در ذهن بگوييد لحظه به لحظه آرامتر مي شوم ، دستهايم ، پاهايم ،کمرم ،سينه ام ،شکمم ،عضلات صورتم همه سنگين و سنگين تر مي شوند .دست چپم ، ، سنگين شده سنگين سنگين ، دست راستم شل و آرام شده سنگين سنگين ، گرم گرم ؛ هر نفسي که مي کشم مشکلات ، تنشها ،بيماريها و انقباضها ازبدنم حذف ميشود و من آرام و راحتم ، پاهايم ، سينه ام و سرم سنگين و گرمند ، من راحتم من آرامم . در اوج نشاط وآرامش ، آسوده و راحت ، رها و آزاد و شاد و اميدوار .(دقت کنيد که تکرار اين کلمات و تصور کردن دوباره اجزاي بدن به صورتي آرام در افزايش کيفت آرامش شما بسيار مهم است.

10تلقين خواسته ها:اين مرحله ، مرحله تلقين دقيقتر آمال است ؛ هر چه مي خواهيد و هر آرزوئي که داريد به صورت جمله اي کوتاه در ذهن خود بيان کنيد مثلا بگوئيد من هر لحظه به لحظه و روز به روز از هر لحاظ بهتر مي شوم يا من در درسها يا کارم موفق هستم ،يا من ثروتمندم ،يا من سالمم . حتما اين جملات را به زبان حال (نه اينکه از اين به بعد مي خواهم باشم)و با ساختاري مثبت بيان کنيد (ا زکلمات منفي و کلمه نه خودداري کنيد) . جملات را چندين بار تکرار کنيد و تصور کنيد که به هدف خود رسيده ايد .دوستان را ببينيد که برايتان شادماني مي کنند ، صداها را بشنويد که به شما تبريک مي گويند ، افراد و دوستان شما را در بغل کرده مي بوسند و موفقيتتان را تبريک ميگويند ،احساس بسيار بسيار خوبي داريد .خوش به حالتان.

11 بيدار شدن از خواب مصنوعي: آرام آرام از 1 تا 10 بشماريد ، با هر شماره تنفس را تندتر کنيد کوتاه و سريع، و به خود بگوييد وقتي به 10 رسيدم چشمهايم را باز مي کنم ، شاداب و سر حالم ، کاملا با نشاط و سرحال ،خوشحال و پر انرژي . انگشتان پاي راست را تکان بدهيد ، آنگاه انگشتان پاي چپ ،ساق پاي راست و ساق پاي چپ؛رانها را به حرکت درآوريد ؛ پاها را بالا بياوريد ؛ دستهايتان را تکان دهيد ؛ گردنتان و عضلات صورت را منقبض کنيد ،تکان بخوريد ، شاد و سر حال چشمها را باز کنيد و بعد از 30 ثانيه بنشينيد با اين عمل شما امواج آلفا مغز خود را فعال مي کنيد .( تذکر مهم اينکه در مرحله 11 حتما با تلقين معکوس ، حالت سنگيني و کرختي بدنتان را حذف کنيد مثلابگوييد پاي چپم سبک شده ، دمايش عاليست و راحتم ، همچنين حتما تلقين کنيد من بعد از بيداري شاد و سرحال وپر انرژي مي شوم ، تمام اعضاي بدنم در حالت عادي راحتتر و پر انرژي اند.

نکاتي بيشتر:

تقسيم کردن بدن به اجزاي بيشتربدين منظور است که عمل تن آرامي به آساني امکانپذير شود .زيرا مغز فرمانهاي جزئي را سريعتر از فرمانهاي کلي به اجرا مي گذارد . پس بدن خود را قسمت به قسمت شل کنيد تا به مرحله مفيد وموثر تن آرامي برسيد.مثالها ، ترتيب و جملاتي که در اين مراحل آورده شده بود بي شک ثابت نيستند ؛ بخصوص در مراحل 9 و 10 تاآنجا که مي توانيد قوه تخيلتان را به کار بگيرد .طبيعتا پس از انجام يکي دو بار مي توانيد متناسب سيستم روحي ،جسمي و نيازهاي خود آنها را تغيير دهيد و سعي کنيد تمام مراحل را براي خود سفارشي (  (Customizeکنید.با توجه به تکنيکهاي  NAC( علم تداعي عصبي شرطي ( در ابتداي مرحله 11 که شروع به برگشت به حالت عادي مي کنيد در ذهن خود تصور کنيد مثلا دست چپتان را مشت کرده ايد . بعدها در مواقع ضروري ، هر وقت و هر جا ، درجمع ، ماشين و محيطي شلوغ يا پرتنش که شما اين کار يعني مشت کردن دست چپتان را انجام دهيد و چشمهايتان را ببنديد ، بلافاصله احساس آرامش مي کنيد و امواج آلفا ، مغز شما را شاد مي کننددر ضمن ذکر اين نکته نيز لازم است که منظور از گفتن فلان جمله در مراحل مذکور آن نيست که آنها را به زبان بياوريد بلکه بايد طوري بيان و احساس شود که کل وجود شما جملات مورد نظر را فرياد کند.مي توانيد جملات مورد نظر را با تنظيم زمانبندي مناسب ،همراه موسيقي اي ملايم بر روي يک نوار کاست ذخيره کرده و از آن در حين انجام دادن مراحل استفاده کنيد .مسلما رفتن به حالت Relaxation و اعمال مشابه براي عوض کردن اجتماع يا آدمهاي اطرافتان نيست بلکه روشي است تا شما را با روحتان آشتي دهد و قدرتهاي نامتناهي اي که خداوند متعال در اختيارتان قرار داده را به کنترل شما درآورد تا بوسيله آنها بتوانيد در برابر محيط ، موقعيتها ، فرصتها و افراد پيرامونتان بهترين تصميم و عکس العمل را به کاربنديد

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه دهم دی 1387  |
 شازده حمام

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.

داستان زری سلطان ، اوج بدبینی و بی عدالتی

  ... زری دختر مومنی بود همیشه نمازش را سر موقع می خواند ، صد رقم هم دعا بلد بود ، همه مفاتیح را حفظ کرده بود . دعای جوشن کبیر ، ندبه ، چی و چی را بلد بود . آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند . سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه لابه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود . اما همان موقع هم زری اهل دعا بود و به من وهم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد . زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد و گاهی هم بالا می آورد . زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که روم پشت بام خانه . نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم . گفت حسین حرفهایی که درباره من می زنند تو هم می دانی ؟ گفتم همه می دانند . گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام . بعد گفت دلم درد می کند . دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت : ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام .چند روز بعد از خانه آنها سر صدا بلند شد . برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش . من زری را با رفیقش می کشم . باید بگویی که این نامرد که شکمت را بالا آورده کیست . آن بی پدر ، پدر سوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست . عباس نعره  می زد : مادر من خودم را می کشم . من نمی توانم توی محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم . اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را . خواهر کوچک زری ، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست . زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی  در خانه هان بسته بود . زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد . چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود . اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد.چند روز بعد باز سر و صدا وجیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود . سلطان (مادر زری) هم توی سر می زد و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد . هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود . من و جند تا بچه دیگر هم لب هره بام ناظر کتک خوردن زری بودیم . زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت  نه نه غریبم بازی در نیاور ، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود با رفیقش را پیدا می کند . اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر می فروختم . من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته است . سلطان به رسول گفت نه نه حالا تو به  ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به مغرش می آوریم و معلوم می کنیم که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است . معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت : نه نه این فخر رازی کی هست ؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم . مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته . یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند . معصومه گفت : نه نه احتمالا" این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد(میدان بار کوچک داخل محله) مرغ فروشی داشته باشد . چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد . اسم مرغ را هم می برد . یک مرتبه من که لب بام ناظر ماجرا بودم دیدم که عباس مثل شمر با یک سیخ کباب که روی آتش سرخ شده بود بطرف  زری پرید که تازه از غش درآمده بود و سیخ کباب را چسباند به پای زری و بوی گوشت سوخته به ما که لب بام بودیم هم رسید . عباس صدا می زد یالا بگو آن پدر سوخته لعنتی که شکت را بالا آورده کیست که من خودم شکمش را پاره کنم ؟ من ، رضا و نورسته که لب بام بودیم دویدیم لب بام ملا نباتی و داد زدیم که زری را کشتند . کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند  تا او را ازد دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید ، خوب نیست ، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت . ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر . رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم . حتما" با چند تا شعر دکت را هم از راه بدر می کند . رسول بلند شد و گفت نه نه من دارم به ده می روم . این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند . گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم . شما خود دانید . اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است. می آیم خون راه  می اندازم و خودم را می کشم . بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت : تو مواظب باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم .در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت . ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید . اینقدر این دختره را اذیت نکنید . رسول گفت شما همسایه ها دخالت نکنید ، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم . به شما چه ؟ ملا گفت : آهای رسول بی حیا تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم ، تو بالای حرف من حرف می زنی ؟ شما خرها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد باوردی بگردید ، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است . و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته ، تازه این شعرها را هم من یادش دادم . عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود ، و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود . عباس گفت بی بی ملا تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده . بی بی گفت بخدا ، به پیر به پیغمبر ، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است . عباس گفت بی بی دروغ می گویی . بی بی گفت چرا دروغ بگویم ؟ گفت برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی ؟ به خدا قسم خوردی . بی بی گفت سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده . حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید ، تا ما زنها موضوع خواهرت را معلوم کنیم . رسول گفت به ده  می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم . عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست ، کار چند نفر است . رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو . عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد . بزن بزن . عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن . من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم . همه جوانهای ممحل مرا که می بینند . نگاهشان را بر می گردانند . دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار . همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم . تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی . تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی . ازناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند . دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم . ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید . همه جیغ و فریاد کردیم  که کمک کمک ! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید . عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت . ملا گفت من که گفتم داد وفریاد نکنید ما زنها قضیه را حل می کنیم . حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایه ها مواظب عباس هستیم . رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه می کرد و می گفت آبرویمان رفت و با این بچه حرامزاده چکار کنیم ؟ حسین آقا گفت رسول آقا بگذار خیالت را راحت کنم از هر ده تا آدم یکی اش حرامزاده است ولی هیچ کس نمی داند چون هیچکس سر صدا نکرده است . شما با سر وصدای خودتان باعث آبروریزی تان شده اید . این دختر هم که اسم طرف را نمی گوید ببریدش یک جای دیگر تا بزاید ، بچه اش را هم بگذارید سر راه .

ادامه دارد ...

منبع:http://mashad2008.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 
 
بالا

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان