تبليغاتX
یادداشتهای معلم جغرافیا
خراسان رضوی - شهرستان فریمان
 روز نلسون ماندلا گرامی باد

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  |
 بیاد فرزند امام(ره)

استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان  واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند.

در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.

کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.

پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.

در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.

اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.

گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند.

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 پسر فقیر

دخترک فقیر

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 داستان معصومه فاطمه جان – مبارزه برای عشق و آزادی

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.      

داستان معصومه فاطمه جان – مبارزه برای عشق و آزادی      

این داستان در حدود سال 38-1337 وقتی من 12- 11 ساله بودم اتفاق افتاد. معصومه جان که چهار خانه آنطرفتر از خانه ما زندگی می کرد. پدرش مرده بود. از کنیه اش که بنام مادرش است معلوم می شود که وقتی او خیلی کوچک بوده پدرش مرده است. معصومه فاطمه جان و محمد علی فاطمه جان خواهر و برادر بودند. فاطمه جان، بیوه ای که دو بچه داشت. زن حسن آقا سراج شده بود که او هم زنش مرده بود و چهار تا بچه داشت. بچه های حسن آقا از بچه های فاطمه جان بزرگتر بودند و در خانه خودشان زندگی می کردند. خانه حسن آقا و خانه فاطمه جان دو طرف دیوار یک کوچه قرار داشت ولی درب خانه حسن آقا در کوچه پشتی بود.یعنی دیوار پشت خانه حسن آقا به طرف کوچه ای بود که درب خانه فاطمه جان در آن قرار داشت. کسانیکه با کوچه پس کوچه های یزد آشنا هستند، می دانند که بلوکهای ساختمانی قدیمی خیلی بزرگ است و گاه دو همسایه که خانه هایشان از پشت دیوار به دیوار است برای رفتن به خانه همدیگر باید کلی پیاده روی کنند و دور یک بلوک بزرگ ساختمانی بگردند تا به در خانه هم برسند. یکی از دلایلی که مردم از طریق پشت بامها با هم رفت و آمد داشتند همین بزرگی بلوکهای ساختمانی و کمبود کوچه بین منازل بود. مثلا اگر ملا نباتی می خواست از راه کوچه به خانه زری سلطان بیاید باید ده دقیقه راه می رفت ولی از راه پشت بام کمتر از یک دقیقه راه بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 قوانین موفقیت

آیا تا به حال فکر کرده‌اید قوانین موفقیت چیست و کدام یک از عوامل برای رسیدن به موفقیت مهم‌تر است؟

1-نترسید

اگر در زندگیتان از چیزی می‌ترسید باید کاری انجام دهید تا بر آن ترس غلبه کنید. مهم این نیست که نترسید؛ مهم این است که با ترس چه‌گونه برخورد می‌کنید. مهم این است که عامل «ترس» چه‌قدر در تصمیم‌گیری‌هایتان مؤثر است.

2-تردید نکنید

احتمال انجام کاری را محاسبه کنید و به آن بپردازید. اگر بین راه برگردید، موقعیت و شانس شما از بین رفته است. اگر برای فکر کردن وقت زیادی صرف کنید، هرگز نمی‌توانید حرکت کنید. وقتی به گزینه‌های موجود فکر کنیم، می‌توانیم انتخاب کنیم، تصمیم بگیریم و به دنبالش برویم. رمز این کار، تعلل نکردن است؛ یعنی منتظر آدم‌های دیگر نباشید تا برای شما تصمیم بگیرند.

3- قوی و محکم باشید

زمانی که در مورد چیزی تصمیم گرفتید، دیگر به آن فکر نکنید. فکر کردن را متوقف و از زندگی لذت ببرید. نگران نباشید؛ فردا بی‌شک فرا خواهد رسید. وقتی کار را شروع کردید، تصمیم بگیرید که دیگر هیچ مانعی نباید شما را از ادامه‌ی راه منصرف سازد. هیچ شکی نداشته‌باشید که آیا راهی که شروع کرده‌اید درست است یا نه؟ افکار بیهوده تنها مشغولیت ذهنی ایجاد می‌کنند و حرکت شما را به سوی اهدافتان کند و گاه متوقف می‌کنند.

فراموش نکنید:                                                                       

«هیچ موفقیتی در طول تاریخ بشر بدون رعایت سه اصل فوق به دست نیامده است.»

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 پول و مدرسه
آیا تابحال به این موضوع فکر کردید که در دوران تحصیل چیزی در مورد “پول” به ما یاد نمی‌دن؟ البته به جز رشته‌های تخصصی وابسته به اقتصاد مثل حسابداری و بازرگانی و…، که فکر نکنم دروس این رشته‌ها هم کاربرد زیادی برای پاسخ به این سوال داشته باشه که «با پولم چه کنم که بیشترین سود رو برام داشته باشه؟». این موضوع را میشه از اینجا نتیجه گرفت که: وقتی پدرم از یکی از دوستاش که دکترای اقتصاد داره، پرسید که با اندک سرمایه‌ام چه کنم، بهتره؟ استاد گرامی جواب روشن و کاربردی‌ای نداشتند، که ارائه کنن.خوب، من هم تا همین دیشب زیاد به این موضوع فکر نکرده بودم. اما دیشب مقدمه کتاب «پدر پولدار ، پدر بی‌پول» نوشته رابرت کیوساکی رو خوندم که در همین باره بود. نویسنده معتقد بود که یکی از دلایلی که پولدارها، هر روز پولدارتر و بی‌پولها، بی‌پول‌تر میشن، و اقشار متوسط در میان قرض و قوله‌هاشون دست و پا می‌زنن، اینه که موضوع پول، فقط تو خونه‌ها مطرح میشه، نه توی مدرسه. اکثر ما، توسط والدین‌مون با پول آشنا می‌شیم نه توسط معلم‌هامون. بنابراین یک پدر و مادر بی‌پول چه چیزی در این خصوص می‌تونن به بچه‌هاشون یاد بدن؟یه نکته‌ای از این کتاب که خیلی برای من جالب بود (شاید به این خاطر که شبیه زندگی خودمه) این بود که کیوساکی میگه اکثر والدین‌های طبقه متوسط به پائین به بچه‌هاشون توصیه می‌کنن «به مدرسه برو، خوب درس بخون، و به دنبال یه شغل مطمئن باش.» اکثر بچه‌های این خانواده‌ها هم با نمرات بالا از مدارس فارغ‌التحصیل میشن، اما برنامه‌ریزیِ مالیِ شخصی‌شون خیلی فقیرانه است!
تو مراکز آموزشی، هیچگونه آموزشی درخصوص پول به بچه‌ها داده نمیشه. این مراکز عموماً بر روی آموزش‌های تحصیلی و مهارتهای تخصصی تکیه می‌کنن. به همین دلیل هم پزشک‌ها، حسابدارها، بانکدارها و مهندس‌هایی که با نمرات بالا از دانشگا‌ه‌ها فارغ‌التحصیل میشن، هنوز در امور مالی و مهارتهای اقتصادی زندگی‌شون لنگ می‌زنن. خوب البته این موضوعیه که باید خیلی بهش فکر کرد. تا اینجا که من این کتاب رو خوندم، متوجه شدم که آقای کیوساکی در دوران کودکی دو پدر داشته. که بعدها یکی‌شون بی‌پول موند و دیگری (که پدرخونده‌اش بود) پولدار شد.
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 زندگی قانون لیاقتهاست !!!!
تا حالا پیش خودتون فکر کردین چرا یه نفر باید با پرادو اینور و اونور بره و یه نفر با پیکان ؟
چرا فلانی خونه ش فلان جاست و فلانی خونه ش فلانجا ؟
چرا یه نفر اینقدر توی ماه درآمد داره و یه نفر ...؟
و هزارتا چرای دیگه...
حقیقت اینه که خدا بین بنده هاش فرقی نذاشته , خدا نگفته تو باید فقیر باشی و تو باید ثروتمند باشی
نعمتهای خدا برای بنده هاش مثل بارونی میمونه که داره رو سر بندههاش میباره حالا یه نفر یه استکان کوچیک برمیداره و میره زیر بارون و یه نفر یه ظرف بزرگ برمیداره ومیره که از نعمتهای خدا جمع کنه
ولی این وسط یه موضوع مهم هم هست کسی که به استکان پر از قطره های بارون کفایت کرده به همون اندازه هم کمتر از کسی که یه ظرف از قطره های بارون خواسته خیس شده وکمتر سردش شده و کمتر تنش لرزیده کمتر زیر اون بارون مونده در کل کمتر سختی کشیده پس نباید انتظار داشته باشه که اندازه یه ظرف بزرگ نعمت گیرش بیاد
هممون همیشه میگیم خدا گفته از تو حرکت از من برکت
حالا چند تا سوال
واقعا ما به همون اندازه ای که حرکت میکنیم انتظار برکت داریم ؟
ظرفی که دستمون داریم و میایم باهاش بریم زیر بارون چقدره ؟
تحمل سختی کشیدن رو داریم تا ظرفمون پر بشه ؟
بیاین با خودمون صادق باشیم
زندگی قانون لیاقتهاست آیا لیاقتم اینست ؟
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 نذر ابوالفضل عباس (س) توسط بی بی صغری


بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.  

هر کس در این سرای درآید نانش دهید از ایمانش نپرسید (ابوالحسن خرقانی)

بی بی صغرا زنی 60 ساله از کوچه بیوه زنان بود که آه در بساط نداشت که با ناله سودا کند. سالها بود شوهرش مرده بود . در یک اتاق اجاره ای در یکی از خانه های قمر خانمی زندگی می کرد. یعنی در خانه ای زندگی می کرد که 8 اتاق داشت و 6 خانوار در آنجا ساکن بودند. با نخریسی زندگیش را می گذراند . اتاقش هرگز گچ نشده بود و خشت های خام سقف اتاقش از دود چراغ موشی سیاه شده بود . سقف سیاه اتاقش در مقابل اشعه آفتاب که از تنها پنجره کوچک اتاق به آن می تابید حالتی خاص به آدم دست می داد.

/


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 تبديل تاريخ شمسی به معادل ميلادی آن (و بالعکس)
http://www.money58.netfirms.com/nokteha/shamsi_miladi.html

 

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 خودراهیپنوتیزم کنید

هرگاه دچارگرفتاری می شویم،لذت های بی نهایتی راکه خداونددراختیارمان نهاده ازدست می دهیم درحالی که ذات اقدس حضرت رب امکان تجربه آن رایعنی دریافت لذتهای زیبای زندگی به ماداده است برای دستیابی به این لذت هاورفع صددرصداین گرفتاریهابایستی هرآنچه که نسبت به آن عادت کرده ایدودوست می دارید رابرای مدتی که درحال تمرین هستیدراکنارگذاشته تابیشتربه مقصدوخواسته خودبرسید.رسیدن به آرامش درسایه رهائی ازجسم وفاصله گرفتن ازچیزهائی است که به آن وابستگی دارید ،اولین مرحله ازانجام خودهیپنوتیزم رهائی ازتعلقات است .

 مراحل يازده گانه:1شروع خواب مصنوعي: مکاني ساکت و دنج پيدا کنيد ، آرام روي صندلي اي راحت بنشينيد و يا در جايي نرم دراز بکشيد (گذاشتن موسيقي اي آرام يا صداي طبيعت مي تواند کيفيت کار را بهتر کند). سپس چشمها را بسته و از10تا 1 به صورت معکوس بشماريد به طوريکه شماره ها يک در ميان با دم و بازدم تنظيم شوند ، مثلا با شماره10،نفسي عميق بکشيد و 15 ثانيه نگهداريد سپس با شماره 9 بيرون دهيد و همينطور الي آخر. . . در ضمن تصور کنيدلحظه به لحظه و با هر شماره بدن شما سنگينتر مي شود.

2رها سازي پاها: ابتدا پاي راست خود را از انگشتانش تا کمر (يا تا زانو(در ذهن مجسم کنيد . آن را احساس کنيدو در ذهن خود تصور کنيد که تمام اجزاي آن مثل خمير شل ، گرم و سنگين شود ؛ سنگين سنگين ،اين کلمه را 5 بارتکرار کنيد ؛ وارد جزئيات شويد و سعي کنيد به ترتيب عمل کنيد يعني به خود القا کنيد که پاي راستتان تا کمر از نوک انگشتان ، پاشنه پا ، کف پا، ساق پا، ران و... همه و همه شل ، سنگين و گرم شده اند بعد همينطور پاي چپ)براي اينکار مي توانيد در ذهن خود 5 بار به پاهايتان دستور بدهيد که آرام سنگين و گرم شو و بگوييد لحظه به لحظه پاهايم گرمتر و سنگينتر و شل تر مي شوند (. احساس سه کلمهً گرم ، سنگين و شل را مدام در ذهن خود تکرار کنيد .

3رها سازي تنه: يک نفس نيمه عميق و آرام بکشيد و همه بدنتان را رها کنيد.حالا عضلات شکم ، سينه ،سرسينه ها و پهلوها را رها کنيد ؛ تصور کنيد تمام قسمتهاي بدنتان شل شده اند لذا اين قسمتها را ، راحت ، آسوده، شل ، سنگين و گرم شده باور کنيد ، مي توانيد 5 بار ذهني بگوييد از کمر تا کتفم شل و سنگين شده و لحظه به لحظه گرمتر و شل تر و روانتر مي شود )به تصوير کشيدن اجزاء بدن در ذهن به صورت ماده اي مثل خمير يا هر ماده اي که در حال وارفتن و روان شدن باشد بسيار کمکتان مي کند(

4رها سازي دستها: منظور قسمت مچ دست تا انگشتان مي باشد ؛ پس ابتدا دست راست و سپس چپ خودرا رها و شل کنيد ،دقيقا مانند مراحل قبل ؛يعني تصورکنيد تمام اجزاي دست مورد نظر شل و سنگين شده .بهتراست از نوک انگشتان شروع کنيد و 5 بار به خود بگوييد دست چپم شل و سنگين شده است ،آرام و رها .

5رها سازي کتفها و بازوها: کتفها و بازوهايتان را شل ، سنگين و بدون هيچ انقباضي قرار دهيد(همانطور که بااعضاي قبلي رفتار کرديد)، مي توانيد تصور کنيد همينطور که بازوهاي شما سنگين، شل و گرم مي شوند به تدريج مثل خميري نرم ، روان به سوي پاهايتان در جريان است .

6رها سازي سر: حال نوبت عضلات گردن ، فک ، چانه ، صورت ، لبها ، گونه ها ، پيشاني ، گوشها ، ماهيچه هاي زير چشم و موها رسيده است .تصور کنيد اختيار اين قسمتها دست شما نيست و همه شان شل ، گرم ،سنگين و مايع شده اند ؛ رهايشان کنيد و در ذهن ببينيد صورتتان آرام و آسوده شل شده است .

7چسباندن پلکها: اکنون تصور کنيد پلکهايتان شديداً به هم چسبيده اند ، يعني تصور کنيد آنها را با قويترين چسب دنيا به هم چسبانده اند و شما در ذهن خود مجسم کنيد که نمي توانيد چشمهايتانرا باز کنيد آرام آرام عضلات صورت را شل کرده و رهايشان کنيد .

8پاکسازي آلودگيها: در اين مرحله در ذهن و خيال خود تصور کنيد هوايي زلال و شفاف (ترجيحا قابل رويت( به درون ريه هايتان مي فرستيد به طوری که این هواعلاوه برریه هاواتم های اجزای دیگربدن نیزواردشده و همه عضلات داخلي و ماهيچه ها و مغزتان را پاک پاک پاک ، صاف و زلال و شفاف مي کند و به همين دليل هواي وارد شده سياه رنگ مي شود ؛ پس در بازدم ، آن رنگ سياه که در واقع بيماريها ، نقطه ضعفها ، ناراحتي ها ومشکلاتتان است بيرون مي رود . اين تنفس شامل دم پاک و بازدم سياه رنگ را مرتب تکرار کنيد و تصور کنيد که بابيرون رفتن تنشها و بيماريها به صورت دود سياه ، لحظه به لحظه شادابتر و سرحالتر مي شويد و رفته رفته رنگ سِاه بازدمها نيز کمتر مي شود تا آنجا که هم دم و هم بازدمتان زلال و شفاف و پاک مي شوند و در واقع تمام سلولهاي بدنتان را پاک و تميز و جوانتر شده مي بينيد .

9افزايش کيفيت آرامش: تصور کنيد کنار دريا در ساحلي بسيار زيبا يا کنار رودخانه اي جنگلي يا در باغي سرسبز و آرام يا روي تشکي نرم و لطيف يا قايقي راحت در وسط اقيانوسي آرام زير گرماي مطلوب خورشيد ونسيم خنک پرطراوتي(و خلاصه هر مکان و فضاي آرامشبخشي که بودن در آنجا را دوست داريد )دراز کشيده ايد ؛ احساس کنيد که نسيم دريا يا صداي آب شما را آرام و آرامتر مي کند ، خورشيد به صورت حرارتي مطبوع بر شما مي تابد وبدنتان را نوازش و گرم مي کند . حالا در ذهن بگوييد لحظه به لحظه آرامتر مي شوم ، دستهايم ، پاهايم ،کمرم ،سينه ام ،شکمم ،عضلات صورتم همه سنگين و سنگين تر مي شوند .دست چپم ، ، سنگين شده سنگين سنگين ، دست راستم شل و آرام شده سنگين سنگين ، گرم گرم ؛ هر نفسي که مي کشم مشکلات ، تنشها ،بيماريها و انقباضها ازبدنم حذف ميشود و من آرام و راحتم ، پاهايم ، سينه ام و سرم سنگين و گرمند ، من راحتم من آرامم . در اوج نشاط وآرامش ، آسوده و راحت ، رها و آزاد و شاد و اميدوار .(دقت کنيد که تکرار اين کلمات و تصور کردن دوباره اجزاي بدن به صورتي آرام در افزايش کيفت آرامش شما بسيار مهم است.

10تلقين خواسته ها:اين مرحله ، مرحله تلقين دقيقتر آمال است ؛ هر چه مي خواهيد و هر آرزوئي که داريد به صورت جمله اي کوتاه در ذهن خود بيان کنيد مثلا بگوئيد من هر لحظه به لحظه و روز به روز از هر لحاظ بهتر مي شوم يا من در درسها يا کارم موفق هستم ،يا من ثروتمندم ،يا من سالمم . حتما اين جملات را به زبان حال (نه اينکه از اين به بعد مي خواهم باشم)و با ساختاري مثبت بيان کنيد (ا زکلمات منفي و کلمه نه خودداري کنيد) . جملات را چندين بار تکرار کنيد و تصور کنيد که به هدف خود رسيده ايد .دوستان را ببينيد که برايتان شادماني مي کنند ، صداها را بشنويد که به شما تبريک مي گويند ، افراد و دوستان شما را در بغل کرده مي بوسند و موفقيتتان را تبريک ميگويند ،احساس بسيار بسيار خوبي داريد .خوش به حالتان.

11 بيدار شدن از خواب مصنوعي: آرام آرام از 1 تا 10 بشماريد ، با هر شماره تنفس را تندتر کنيد کوتاه و سريع، و به خود بگوييد وقتي به 10 رسيدم چشمهايم را باز مي کنم ، شاداب و سر حالم ، کاملا با نشاط و سرحال ،خوشحال و پر انرژي . انگشتان پاي راست را تکان بدهيد ، آنگاه انگشتان پاي چپ ،ساق پاي راست و ساق پاي چپ؛رانها را به حرکت درآوريد ؛ پاها را بالا بياوريد ؛ دستهايتان را تکان دهيد ؛ گردنتان و عضلات صورت را منقبض کنيد ،تکان بخوريد ، شاد و سر حال چشمها را باز کنيد و بعد از 30 ثانيه بنشينيد با اين عمل شما امواج آلفا مغز خود را فعال مي کنيد .( تذکر مهم اينکه در مرحله 11 حتما با تلقين معکوس ، حالت سنگيني و کرختي بدنتان را حذف کنيد مثلابگوييد پاي چپم سبک شده ، دمايش عاليست و راحتم ، همچنين حتما تلقين کنيد من بعد از بيداري شاد و سرحال وپر انرژي مي شوم ، تمام اعضاي بدنم در حالت عادي راحتتر و پر انرژي اند.

نکاتي بيشتر:

تقسيم کردن بدن به اجزاي بيشتربدين منظور است که عمل تن آرامي به آساني امکانپذير شود .زيرا مغز فرمانهاي جزئي را سريعتر از فرمانهاي کلي به اجرا مي گذارد . پس بدن خود را قسمت به قسمت شل کنيد تا به مرحله مفيد وموثر تن آرامي برسيد.مثالها ، ترتيب و جملاتي که در اين مراحل آورده شده بود بي شک ثابت نيستند ؛ بخصوص در مراحل 9 و 10 تاآنجا که مي توانيد قوه تخيلتان را به کار بگيرد .طبيعتا پس از انجام يکي دو بار مي توانيد متناسب سيستم روحي ،جسمي و نيازهاي خود آنها را تغيير دهيد و سعي کنيد تمام مراحل را براي خود سفارشي (  (Customizeکنید.با توجه به تکنيکهاي  NAC( علم تداعي عصبي شرطي ( در ابتداي مرحله 11 که شروع به برگشت به حالت عادي مي کنيد در ذهن خود تصور کنيد مثلا دست چپتان را مشت کرده ايد . بعدها در مواقع ضروري ، هر وقت و هر جا ، درجمع ، ماشين و محيطي شلوغ يا پرتنش که شما اين کار يعني مشت کردن دست چپتان را انجام دهيد و چشمهايتان را ببنديد ، بلافاصله احساس آرامش مي کنيد و امواج آلفا ، مغز شما را شاد مي کننددر ضمن ذکر اين نکته نيز لازم است که منظور از گفتن فلان جمله در مراحل مذکور آن نيست که آنها را به زبان بياوريد بلکه بايد طوري بيان و احساس شود که کل وجود شما جملات مورد نظر را فرياد کند.مي توانيد جملات مورد نظر را با تنظيم زمانبندي مناسب ،همراه موسيقي اي ملايم بر روي يک نوار کاست ذخيره کرده و از آن در حين انجام دادن مراحل استفاده کنيد .مسلما رفتن به حالت Relaxation و اعمال مشابه براي عوض کردن اجتماع يا آدمهاي اطرافتان نيست بلکه روشي است تا شما را با روحتان آشتي دهد و قدرتهاي نامتناهي اي که خداوند متعال در اختيارتان قرار داده را به کنترل شما درآورد تا بوسيله آنها بتوانيد در برابر محيط ، موقعيتها ، فرصتها و افراد پيرامونتان بهترين تصميم و عکس العمل را به کاربنديد

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه دهم دی 1387  |
 شازده حمام

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.

داستان زری سلطان ، اوج بدبینی و بی عدالتی

  ... زری دختر مومنی بود همیشه نمازش را سر موقع می خواند ، صد رقم هم دعا بلد بود ، همه مفاتیح را حفظ کرده بود . دعای جوشن کبیر ، ندبه ، چی و چی را بلد بود . آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند . سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه لابه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود . اما همان موقع هم زری اهل دعا بود و به من وهم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد . زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد و گاهی هم بالا می آورد . زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که روم پشت بام خانه . نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم . گفت حسین حرفهایی که درباره من می زنند تو هم می دانی ؟ گفتم همه می دانند . گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام . بعد گفت دلم درد می کند . دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت : ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام .چند روز بعد از خانه آنها سر صدا بلند شد . برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش . من زری را با رفیقش می کشم . باید بگویی که این نامرد که شکمت را بالا آورده کیست . آن بی پدر ، پدر سوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست . عباس نعره  می زد : مادر من خودم را می کشم . من نمی توانم توی محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم . اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را . خواهر کوچک زری ، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست . زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی  در خانه هان بسته بود . زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد . چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود . اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد.چند روز بعد باز سر و صدا وجیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود . سلطان (مادر زری) هم توی سر می زد و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد . هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود . من و جند تا بچه دیگر هم لب هره بام ناظر کتک خوردن زری بودیم . زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت  نه نه غریبم بازی در نیاور ، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود با رفیقش را پیدا می کند . اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر می فروختم . من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته است . سلطان به رسول گفت نه نه حالا تو به  ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به مغرش می آوریم و معلوم می کنیم که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است . معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت : نه نه این فخر رازی کی هست ؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم . مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته . یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند . معصومه گفت : نه نه احتمالا" این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد(میدان بار کوچک داخل محله) مرغ فروشی داشته باشد . چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد . اسم مرغ را هم می برد . یک مرتبه من که لب بام ناظر ماجرا بودم دیدم که عباس مثل شمر با یک سیخ کباب که روی آتش سرخ شده بود بطرف  زری پرید که تازه از غش درآمده بود و سیخ کباب را چسباند به پای زری و بوی گوشت سوخته به ما که لب بام بودیم هم رسید . عباس صدا می زد یالا بگو آن پدر سوخته لعنتی که شکت را بالا آورده کیست که من خودم شکمش را پاره کنم ؟ من ، رضا و نورسته که لب بام بودیم دویدیم لب بام ملا نباتی و داد زدیم که زری را کشتند . کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند  تا او را ازد دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید ، خوب نیست ، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت . ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر . رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم . حتما" با چند تا شعر دکت را هم از راه بدر می کند . رسول بلند شد و گفت نه نه من دارم به ده می روم . این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند . گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم . شما خود دانید . اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است. می آیم خون راه  می اندازم و خودم را می کشم . بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت : تو مواظب باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم .در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت . ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید . اینقدر این دختره را اذیت نکنید . رسول گفت شما همسایه ها دخالت نکنید ، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم . به شما چه ؟ ملا گفت : آهای رسول بی حیا تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم ، تو بالای حرف من حرف می زنی ؟ شما خرها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد باوردی بگردید ، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است . و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته ، تازه این شعرها را هم من یادش دادم . عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود ، و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود . عباس گفت بی بی ملا تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده . بی بی گفت بخدا ، به پیر به پیغمبر ، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است . عباس گفت بی بی دروغ می گویی . بی بی گفت چرا دروغ بگویم ؟ گفت برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی ؟ به خدا قسم خوردی . بی بی گفت سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده . حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید ، تا ما زنها موضوع خواهرت را معلوم کنیم . رسول گفت به ده  می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم . عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست ، کار چند نفر است . رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو . عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد . بزن بزن . عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن . من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم . همه جوانهای ممحل مرا که می بینند . نگاهشان را بر می گردانند . دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار . همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم . تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی . تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی . ازناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند . دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم . ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید . همه جیغ و فریاد کردیم  که کمک کمک ! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید . عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت . ملا گفت من که گفتم داد وفریاد نکنید ما زنها قضیه را حل می کنیم . حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایه ها مواظب عباس هستیم . رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه می کرد و می گفت آبرویمان رفت و با این بچه حرامزاده چکار کنیم ؟ حسین آقا گفت رسول آقا بگذار خیالت را راحت کنم از هر ده تا آدم یکی اش حرامزاده است ولی هیچ کس نمی داند چون هیچکس سر صدا نکرده است . شما با سر وصدای خودتان باعث آبروریزی تان شده اید . این دختر هم که اسم طرف را نمی گوید ببریدش یک جای دیگر تا بزاید ، بچه اش را هم بگذارید سر راه .

ادامه دارد ...

منبع:http://mashad2008.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 خطای چشم
http://geographyclass.persianblog.ir//


|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387  |
 تست هوش

این مساله رو انشتین تو قرن نوزده مطرح کرده و گفته 98 درصد مردم دنیا قادر به حل اون نیستند. ممکنه ظاهر مساله خسته کننده باشه ولی در باطن اينطور نيست. سعی کنین حتما حلش کنین ببینین چقدر استنتاجتون قویه.

مساله:
1- در یک خیابون 5 خونه وجود داره که با پنج رنگ متفاوت رنگ شدن.
2- تو هر خونه یه نفر با ملیت متفاوت با بقیه زندگی میکنه.
3- هر کدوم از 5 صابخونه یه نوشیدنی متفاوت, یه مارک سیگار متفاوت دوست داره و یه حیوون متفاوت تو خونه نگهداری میکنه

سوال اینه که کی تو خونه ماهی نگهداری میکنه با این شرطها که:

1
- انگلیسه خونه اش قرمزه
2- سوئدیه تو خونه سگ نگه میداره
3- دانمارکیه چای دوست داره
4- خونه سبز رنگ سمت چپ خونه سفیده
5- صاحب خونه ی سبز رنگ قهوه دوست داره
6- کسی که سیگار پالمال میکشه پرنده نگهداری میکنه
7- صاحب خونه زرد رنگ سیگار دانهیل میکشه
8- مردی که تو خونه وسطی زندگی میکنه شیر دوست داره از نوشیدنی ها(نه حیوونا)
9- نروژیه تو اولین خونه زندگی میکنه
10- مردی که بلندز میکشه همسایه اونیه که گربه نگهداری میکنه
11- مردی که اسب نگهداری میکنه همسایه مردیه که دانهیل میکشه
12- مردی که بلو مستر میکشه آبجو دوست داره(ببخشید ماءالشعیر)
13- آلمانیه سیگار پرنس میکشه
14- نروژیه همسایه اونیه که خونه اش آبیه
15- مردی که بلندز میکشه همسایه ای داره که آب دوست داره بین نوشیدنیها

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه بیست و دوم آذر 1387  |
 انواع ذهن ها

ذهن های بزرگ،
راجع به ایده ها و نظریات بحث می کنند،
ذهن های متوسط، درباره ی اتفاقات و حوادث
و ذهن های کوچک راجع به مردم.

روبرت کوئی لی

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  |
 شب پیری
افلاطون گوید:
کسی که در جوانی به شهوات و لذات گذراند، در پیری به جهت ضعف بدن،
ناراحت و از لذّت ها بی نصیب خواهد بود. اما جوانی که در ایّام جوانی و ابتدای عمر،
به افکار نیک و موجبات کمال را فراهم گردد هرچند برای او آسان نیست،
لیکن در ایّام پیری ، آسوده و متلذّذ خواهد بود.
پس برای شب پیری، در روز جوانی چراغی باید تهیه کرد. 

منبع:http://www.omidvary4us.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  |
 تاريخچه امامزاده های ايران

چون حکومت و فرمانروايي به ايلخانان مغول رسيد، به گفته خواجه رشيدالدين فضل الله، غازان خان به دوازده امام و سادات علوي تعلق خاطر پيدا کرده بود.
شادروان عباس اقبال آشتياني در کتاب نفيس تاريخ مغول، در رابطه با احترام غازان به سادات علوي و اهل علم چنين مي نويسد: «به اندازه اي در احترام به مقام منتسبين به خاندان رسول و اهل علم کوشيد، که در عهد او عمال ديواني در فرمانهاي دولتي گاهي اسامي سادات را بر اسم ايلخان و شاهزادگان مقدم مي نوشتند.» چون سلطان محمد اولجايتو به مذهب تشيع تعلق خاطر پيدا کرد و از اولجايتو به خدابنده تغيير نام داد، قدر و مقام سادات هاشمي بيشتر از پيشتر قرب و منزلت پيدا کرد. سلطان محمد سکه به نام دوازده امام زد و مقابر آنان ملجأ و پناهگاه مغولهاي تازه مسلمان گرديد. از طرف ديگر: «فرمود که داغي بساختند و نام ابوبکر بر سر داغ نقش کردند و موالي سنت و جماعت را فرمود که داغ بر پيشاني نهادند.» و همچنين تا آن اندازه به سادات اعتقاد و ايمان پيدا کرده بود که: «کاسه آش را به دست مي گرفت تا قبلاً سيدي بياشامد.»
اگر موضوع تعصب و علاقه آنان به همين جا ختم مي شد جاي بحث و تأمل نبود ولي متأسفانه کار به جايي کشيد که مي گويند از طرف يکي از حکمرانان مغول فرمان صادر شد که به جز مقابر پزشکان و بقاع سادات علوي که دسته اول طبيب جسم و طبقه دوم شفادهنده دل و جان هستند، ساير بقاع و مقابر را با خاک يکسان کنند، زيرا به زعم و عقيده آنها تنها اين دو دسته هستند که با نقش خود بر دلها حکومت مي کنند و مقابر آنان را ميتوان مزار و ملجأ قرار داد. بديهي است اگر اين فرمان اجرا مي شد مقابر کليه فضلا و دانشمندان و مفاخر علمي و ادبي ايران که از آن دو دسته خارج بوده اند، ويران مي گرديد و از مدفن آنها اثري باقي نمي ماند. کما اينکه امروز نيز به همان درد مبتلا هستيم و مقابر غالب بزرگان ما معلوم و مکشوف نيست.
ايرانيان زيرک و هوشمند که تاب تحمل چنين مصيبتي را نداشتند و هرگز حاضر نبودند که مقابر فضلا و دانشمندان را در مقابل ديدگانشان ويران کنند؛ در مقام چاره و علاج برآمدند و مآلاً به اين نتيجه رسيدند که چون مغولان نسبت به سادات علوي بيش از حد و اندازه علاقه و ايمان دارند، مصلحت زمان در اين است که به منظور اغفال حکام مغول و جلوگيري از نهيب و خرابي، موقتاً براي مفاخر متوفاي خود، شجره نامه هاي مجهول درست کنند و با انتساب آنها به يکي از ائمه طاهرين (ع) و با توجه به اسم کوچکشان آنها را في المثل امامزاده محمد يا امامزاده قاسم يا امامزاده عبدالله و جز اينها بنامند تا اگر روزي دست روزگار بر قدرت مـطـلـقـه عمال و حکام مغول قلم بـطـلان کـشـيـد، شـجـره نامه هاي اصلي و واقعي بزرگان خويش را بر سر جايشان گذارند و شجره نامه هاي مجعول را از روي مقابر امامزاده هاي مصلحتي بردارند. ولي با نهايت تأسف طول مدت حکومت مغولان مجال تحقق چنين آرزويي را نداد و آن دسته از ايرانياني که به حقيقت مطلب واقف بودند همگي مردند و اسامي و انساب واقعي اين امامزاده هاي مصلحتي در دل خاک مدفون گرديد. خاصه اينکه امير تيمور گورکاني و اعقابش هم که بعد از ايلغار مغولان بر سر ايرانيان فرود آمده اند نسبت به سادات علوي علاقه و احترام خاصي مبذول مي داشتند، چنان که امير تيمور پس از فتح يکي از قلاع هندوستان فرمان داد: «گبران را از مسلمانان جدا کرده به تيغ جهاد بگذرانيد و خانمان موحد و مشرک عرصه تاراج گشت الا اموال سادات که از آسيب مصون و محروس ماند.» و همچنين چون شهر آمل در طبرستان گشوده شد و قلعه ماهانه سر هم به تصرف درآمد، امير تيمور گورکاني: «اشارت کردند که قتل عام بکنند مگر سادات را نکشيد. ديگر هر چه که را يابند محابا نباشد».
غرض از تمهيد مقدمه بالا اين است که غالب امامزاده هاي فعلي در ايران مزار بزرگان و دانشمندان ايراني است و بر هر ايراني پاک نژاد و پاک نهاد فرض مؤکد است که از کليه عوامل و امکانات موجود براي کشف هويت اصلي صاحبان اين بقاع و مقابر استفاده کند تا متدرجاً صحيح از سقم و مجعول از غير مجعول تفکيک و شناخته شود.
راست است که بعضي از اين امامزاده ها به ويژه آن عده که در روستاهاي دور دست و شکاف کوهها و اعماق جنگلها وجود دارند و پاي هيچ عربي در ازمنه قديمه به آنجاها نرسيده است، مولود مطامع بعضي شيادان است که براي تحصيل مال و ثروت با اظهار خوابها و رؤياهاي دروغين به مقام مقدس سيادت و سلاله پيغمبر اکرم (ص) اهانت و اسائه ادب ورزيده اند، به قسمي که بعضي ها گمان برده اند که تمام امامزاده ها احياناً از اين دسته و طبقه هستند، وليکن به ضرس قاطع بايد بدانيم که تعداد اين گونه مقابر مصلحتي زياد نيست و اکثريت بقاع و مقابر را سادات جليل القدر هاشمي و فضلا و دانشمندان ايراني تشکيل مي دهند. به طور کلي بايد دانست که امامزاده هاي فعلي ايران از چند دسته خارج نيستند:
دسته اول واقعاً سادات اصيل و شريفي هستند که سالهاي متمادي مرجع تقليد و ارشاد و استشارت بودند و پس از آنکه دعوت حق را لبيک گفته اند، بر مدفن آنها بقعه و بارگاه باشکوه و مجلل بنا نهاده اند. مانند "شاهچراغ" در شيراز و "حضرت عبدالعظيم" در شهر ري و "آستانه" در گيلان و جز اينها که در صحت نسبت و اصالت آنها کوچکترين ترديد و تأملي وجود ندارد.
دسته دوم همان بزرگان و دانشمندان ايراني هستند که شجره نامه هاي واقعي آنها به علل و جهاتي که اشاره شد از ميان رفته، صاحبان اصلي اين گونه مقابر هنوز معلوم و مشخص نشده اند.
دسته سوم مولود مطامع و خوابنما شدنهاي دروغين فلان شياد و يا فلان خاله زنک هستند که اگر اين گونه مقابر را حفر و نبش کنند اثري از جسد و استخوان پوسيده ديده نمي شود. به قول حاج سياح: «به يک خواب جعلي يک آدم فريب، قبري يا سنگي را امامزاده ناميده، معبد و ملجأ، بلکه قاضي الحاجات ساخته اند»
دسته چهارم مقابري است که صاحبانشان نه سيد هستند و نه دانشمند و نه مولود مطامع و خوابنما شدنهاي دروغين، بلکه اين مقابر به سران و فرماندهان عرب در زمان خلفاي بني اميه و بني عباس تعلق دارد که براي فتح طبرستان و تعقيب علويان آمده و به دست مردم آنجا کشته و مدفون شدند و عوام الناس به اشتباه آنها را زيارت ميکنند: «مثلا در کجور مازنداران قبري است که از مصقله که در زمان معاويه به طبرستان حمله برده، مدت دو سال با فرخان بزرگ، در زد و گير بود و حربها کرد و در آخر به کجور آمده، ولي مردم آنجا و اهالي رويان در آن مقام او را بکشتند و گور او هنوز بر سر راه نهاده است. عوام الناس به تقليد و جهل زيارت مي کنند که اين از جمله صحابه رسول (ص) است و آن دروغ است.»
نظاير اين گونه مقابر به سران و فرماندهان متجاوز عرب، که مردم به اشتباه زيارت مي کنند در مناطق شمالي ايران کم نيست و اسامي آنها بعضاً در کتب تاريخي ضبط شده که پژوهشگران مي توانند به کتابهاي مربوط به گيلان و مازندران مراجعه نمايند. همچنين در تاريخ اجتماعي ايران (ج 2، ص 55) نقل شده که قبر قتيبة بن مسلم باهلي سردار خونخوار عرب را در خراسان و ماوراءالنهر، ايرانيان ساده لوح زيارت مي کنند و حاجت مي طلبند!
عده اي از ارباب تحقيق و اطلاع دسته پنجمي هم قايل هستند و بعضي از اين مقابر مصلحتي را گنجينه دفاين و ذخاير مي دانند که متمکنين و ثروتمندان هر عصر و زماني بر بالاي آنها بقعه و بارگاه مي ساختند و به نام يکي از اين امامزاده ها نامگذاري مي کردند؛ تا از دستبرد سارقين و گزند زورمندان زمان و تعديات و تجاوزات حکام خود مختار مصون و محفوظ بمانند. بناي اين گونه دفاين به صورت گنبد و امامزاده موقعي انجام مي گرفت که آن شهر و آبادي از طرف حاکم همسايه و يا زورمندي ديگر از مناطق مجاور مورد حمله قرار مي گرفت و ساکنان شهر مجبور به فرار ميشدند و با بار و بنه اي به قدر مقدور از خانه و ديارشان مهاجرت مي کردند. در چنين مواقع افراد متمول و ثروتمند که نقدينه زيادي از احجار کريمه داشته اند، آن جواهرات گرانبها را در زير گنبد به شکل و هيئت بالا دفن مي کردند تا اگر روزي به شهر و ديار خود بازگشته باشند، بدان دست يابند. ولي چون غالباً اين مهاجرت سالهاي متمادي طول مي کشيد و صاحب گنج و دفينه در ديار غربت مي مرد؛ لذا اين گنبدها يعني امامزاده هاي مصلحتي و مجعول باقي مي ماند. در حالي که کسي نمي دانست که در زير اين گنبد کسي مدفون نيست، مگر سيم و زر و احجار کريمه! اتفاقاً حفر و کشف بعضي از اين گونه مقابر در خرابه ها و ويرانه هاي بلاد طبرستان تأييد اين تشخيص و ادعا را نيز مسلم داشته است.
علي کل حال چون تفکيک اين چند دسته بقاع و امامزاده ها خالي از اشکال نيست، فلذا مصلحت نيست که خشک و تر را به يک چوب برانيم و بر روي تمام امامزاده هاي موجود خط بطلان بکشيم چه حقيقت براي هميشه مکتوم نميماند و بر اثر مرور و دهور زمان بالمآل حق از باطل تشخيص خواهد گرديد.
در خاتمه براي استفاده محققان و پژوهشگران يادآور مي شود که طبق يک آمار تهيه شده به وسيله سازمان اوقاف در داخل محدوده شهرهاي ايران يکهزار و پنجاه و نه امامزاده وجود دارد (تنها استان سيستان و بلوچستان است که در آن هيچ امامزاده اي ديده نشده است). ضمناً در ايران چهل و دو کليسا، و بيست و شش کنيسه وجود دارد که پنچ کنيسه و دوازده کليسا در تهران و بقيه در شهرهاي ديگر قرار دارند.

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 عشق

* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

 Www.NSB.Sub.ir دسته:نوشته های نویسنده احساسی. نیلوفر

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه هفدهم آبان 1387  |
 دلاور زنان ایران باستان

در ایران باستان اهمیت بســـیاری به مقام زن و مرد داده شده است . زن را بانوی خانه (مون پثنی) می نامیده اند و مرد را (مون بد) یا مدیر خانه می نامیده اند. در نسخه های دینی ایران باســــــتان زنان شوهردار از اجرای مراسم دینی معاف بودند . زیرا تشکیل خانواده و پرورش یک جامعه نیک کردار که یکی از ارکان آن تربیت مادر است بزرگترین عمل نیک در کارنامه زنان ثبت می شده است.
در زیر نمونه هایی از زنان پر افتخار ایران باستان آماده است :
● یوتاب :
سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهی داریوش سوم بوده است. وی در نبرد با اسکندر گجــستک همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوهـهای بختیاری راه را بر اسکندر بست .
ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. با این حال هم آریوبرزن و هم یوتاب درراه میهن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند.
● دریاسالار بانو ارتمیز :
نخستین و تنها بانوی دریاسالار جهان تا به امروز . او به سال ۴۸۰ پیــش از میلاد به مقام دریاسالاری ارتش شاهنشاهی خــشایارشاه رسید و در نبرد ایران و یونان ارتش شاهنشاهی ایران را از مرزهای دریایی هدایت میکرد .
تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی برجستگی و متانت سرآمد تمامی زنان آن روزگار نامیده اند.
● آتوسا :
ملکه بیش از ۲۸ کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریـــــــــــوش بزرگ . هرودت پدر تاریخ از وی به نام شهبانوی داریـــــوش بزرگ یاد کرده است و آتوسا را چندین بار در لشکر کشی های داریوش یاور فکری و روحی داریوش بزرگ دانسته است.
● آرتادخت :
وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی. به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روســــی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی کوچکتـــــرین خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید.
● ازرمی دخت :
شاهنشاه زن ایرانی در سال ۶۳۱ میلادی . او دختر خـــــــــسروپرویز پس از " گشناسب بنده " بر چندین کشور آسیایی پادشاهی کرد.
● آذرناهید :
ملکه ملکه های امپراتوری ایران در زمان شاهنـــــــشاهی شاپور یکم بنیانگزارسلسله ساسانی. نام این ملکه بزرگ و اقتدارات دولتی او در قلمرو ایــــران درکتیبه های کعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایـش کرده است.
● پرین :
بانوی دانشمند ایرانی . او دختر کی قباد بود که در سال ۹۲۴ قبل از مــیلاد هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و کنار ممالک آریایی گردآوری نمود و یکبار کامل آن را نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه ثبت گردیده است.
● فرخ رو :
نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریـــــخ ایران ثبت شده است وی از طبقه عام کشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید.
● گردافرید :
یکی از پهلوانان سرزمین ایران. تاریخ از او به عنوان دختر کژدهم یاد میــکند با لباسی مردانه با سهراب زورآزمایی کرد . فردوسی بزرگ از او به عـــنوان زنی جنگجو و دلاور سرزمین پاکان یاد میکند.
● آریاتس :
یکی از سرداران مبارز و دلیر هخامنشیان در سالهای پیش از میلاد. مورخــین یونانی در چندین جا نامی از وی به میان آورده اند.
● هلاله :
پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی ( ۳۹۱ یشتا ۲۷۴+۱ یشتا ۲ ) در زمان کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست . از او به عنوان هفتـــمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را " همای چهر آزاد" نیز گفته اند.

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 چه دنیای بی وفایی ..... روحش شاد و یادش گرامی باد...

کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه دهم مرداد 1387  |
 ربطی به وقایع لبنان ندارد!!!!

از آغاز و تا به امروز گروهي كه بر اشرافيت موروثيشان پايبندند با كاهنان و رهبران اديان هم پيمان شده اند تا بر عوام چيره شوند . اين يك بيماري مزمن است كه گلوي جامعه بشري را با ناخن هايش مي فشارد و از بين نمي رود مگر با از بين رفتن جهل از اين جهان .

اشراف زادگان موروثي كاخ هايشان را با پيكر فقراي ناتوان مي سازند و كاهنان معابدشان را بر گور باورمندان ذليل بر پا مي كنند .

اميران بازوان كشاورزان را از آن خود مي كنند و كاهنان دستهايشان را در جيب آنان مي نهند .

حاكم با چهره اي در هم كشيده به دهقانان مي نگرد و كشيش به آنان لبخند مي زند.

در ميان بد خلقي پلنگ و لبخند گرگ رمه از بين مي رود .

حاكم مدعي است قانون را اجرا مي كند و كاهن خود را نماينده خدا و دين مي نامد و ميان هر دو ، جسمها فاني مي شوند و ارواح متلاشي مي گردند.

و در لبنان ، در آن كوه درخشان و سرشار از نور خورشيد اما محروم از نور آگاهي اشراف زادگان و كاهنان بر ضعيفان و فقيران چيره مي شوند تا همواره زمين را شخم بزنند و جسمشان را از شمشير اولي و نفرين دومي حمايت كنند.

اشراف زادگان موروثي در كنار قصرهايشان مي ايستند و بر مردم فرياد مي زنند :

ما را بر اجسامتان گماشته اند تا حكمراني كنيم .

كاهنان روبروي قربانگاه مي ايستند و صدا مي زنند :

خداوند ما را بر ارواحتان گماشته است تا بر آن حكمراني كنيم.

مردم ساكت مي مانند زيرا حقيقت را نمي شنوند و مردگان هرگز نمي گريند.  

بر گرفته از كتاب ارواح سر گردان : جبران خليل جبران

منبع:http://zibad2007.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 سلام به تو که فکر میکنی خیلی با هوشی

باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد

موفق باشی

.........................................................................................................................................

 1-   بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟2 _ اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد وبگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟

3_  من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟

4_عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟

5_مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟

6_اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟

7_فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟

8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟

9_حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟

10-   اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

 

 

ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش

7تا و بیشتر دانش اموز دبستان

6 تا دانش اموز دبیرستان

5 تا دانشجو

2-3 استاد دانشگاه

1 مدیران ارشد

 

خوب فکر میکنین سوالا خیلی آسون بوده و همرو جواب دادین

باید عرض کنم که اینجوریام که فکر میکردین نیس

با هم جواب سوالارو میبینیم

 .............................................................................................................

 

پاسخ تست ها

 

1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند!!!

2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1 و 30 و بعدی را در ساعت 2 می خورید) !

3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که ساعت 9 شب است!!!

4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)!

5- او 9 گوسفند خواهد داشت!

6- کبریت!!!

7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب شمال باشد !

8- همان2 سیب!

9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)!!!

10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)!

 

خوب دبستانی بودی با مدیر ارشد؟؟

منبع:http://desertsociety.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 فال حافظ

براي مشاهده فال خود روي يكي از علامت هاي زير كليك كنيد

   ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ???  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

  ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ??? ???

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 وصيت نامه داريوش
(( اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است ))
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 نِگا چی توت فرنگیای خوبی !
ـــ نِگا چی توت فِرنگیای خوبی ! کو واستا نِنه بیبینُم کیلو چَنده برات بخرُم بُخوری ! ـــ حاج اقا توت فِرنگیا کیلو چَنده ؟ ـــ سه تومن حاج خانم ! ـــ سه هزار تومن ؟! ـــ ها مادر ! ـــ خاک تو سَرُم !! مگه کیلو سه هزار تومن ! برم ننه جان …برم ! درخت توت جلوی خانه هم توتاش رسیده ننه … اونایم مثه همینایه ! منتها اینا رنگش قرمزه خوشگله … از کوجا بیارم سه هزار تومن …وای …وای ..وای … خاک تو سره خر ! تازه مِگن پای بُته هاش شاش میریزن به جای کود … اه …اه …اه … برم نِنه …برم ! منبع:http://shatot.wordpress.com/
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 معني نام کشورها
 
  1. آذربایجان:آتورپاتکان{نگهدار آتش}(فارسی/ دری)
  2. آرژانتین:سرزمین نقره(اسپانیایی)
  3. آفریقای جنوبی:سرزمین بدون سرما(آفتابی) جنوبی(لاتین،یونانی)
  4. آفریقای مرکزی:سرزمین بدون سرما(آفتابی) مرکزی(لاتین،یونانی)
  5. آلبانی:سرزمین کوهنشینان
  6. آلمان:سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن(فرانسوی - ژرمنی)
  7. آنتیگوا و باربودا:
  8. آندورا:
  9. آنگولا:از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود
  10. اتریش: شاهنشاهی شرق (ژرمنی)
  11. اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان (یونانی)
  12. اردن:
  13. ارمنستان: سرزمین فرزندان ارمن،نام نبیره ی نوح"ع"(فارسی/ دری)
  14. اریتره:
  15. ازبکستان: سرزمین خودسالارها (سغدی-ترکی-فارسی/ دری)
  16. اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی (فنیقی)
  17. استرالیا: سرزمین جنوبی (از لاتین)
  18. استونی: راه شرقی (ژرمنی)
  19. اسرائیل: جنگیده با خدا (عبری)
  20. اسکاتلند:سرزمین اسکات ها{در لاتین قوم گائل را گویند}(لاتین)
  21. اسلوواکی:
  22. اسلوونی:
  23. افغانستان:سرزمین قوم افغان(دری فارسی)
  24. اکوادور:خط استوا (اسپانیایی)
  25. الجزایر:جزیره ها(عربی)
  26. السالوادور:رهایی بخش مقدس(اسپانیایی)
  27. امارات متحده عربی:شاهزاده نشین های یکپارچه عربی(عربی)
  28. اندونزی:مجمع الجزایر هند(فرانسوی)
  29. انگلیس:سرزمین قوم آنگل(ژرمنی)
  30. اوروگوئه:شرقی
  31. اوکراین:منطقه مرزی(اسلاوی)
  32. اوگاندا:
  33. ایالات متحده امریکا:از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی
  34. ایتالیا: شاید به معنی ایزد گوساله (یونانی)
  35. ایران: سرزمین نجیب زادگان (آریاییان) (فارسی دری)
  36. ایرلند: سرزمین قوم ایر (شاید هم معنی با آریا) (انگلیسی)
  37. ایسلند: سرزمین یخ (ایسلندی)
  38. باربادوس:
  39. باهاما: دریای کم عمق یا ریشدارها(اسپانیایی)
  40. بحرین: دو دریا (عربی)
  41. برزیل: چوب قرمز
  42. برونئی:
  43. بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان(لاتین)
  44. بلژیک: سرزمین قوم بلژ (از اقوام سلتی)، واژه بلژ احتمالاً معنی زهدان و کیسه میداده.
  45. بلغارستان:
  46. بلیز: یا از نام دزدی دریایی به نام والاس یا از واژه‌ای بومی به معنای آب گل آلود
  47. بنگلادش: ملت بنگال (بنگلادشی)
  48. بنین:
  49. بوتان: تبتی تبار
  50. بوتسوانا: سرزمین قوم تسوانا
  51. بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار (از زبان‌های موره -دیولا)
  52. بوروندی:
  53. بوسنی و هرزگوین:
  54. بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین
  55. پاپوا گینه نو:
  56. پاراگوئه: این سوی رودخانه
  57. پاکستان: سرزمین پاکان
  58. پالائو:
  59. پاناما:جای پر از ماهی(زبان کوئِوا)
  60. پرتغال: بندر قوم گال (از اقوام سلتی) (لاتین)
  61. پرو:
  62. پورتوریکو: بندر ثروتمند (اسپانیایی)
  63. تاجیکستان:
  64. تانزانیا:این نام از همامیزی تانگانیگا(سرزمین دریاچه تانگا) + زنگبار است
  65. تایلند:سرزمین قوم تای
  66. تایوان:
  67. ترکمنستان: سرزمین ترک مانندها
  68. ترکیه: سرزمین قوی‌ها (ترکی با پسوند عربی)
  69. ترینیداد و توباگو:
  70. توگو:
  71. تونس:
  72. تونگا:
  73. تووالو:
  74. جامائیکا: سرزمین بهاران
  75. جیبوتی: شاید به پادری بافته از الیاف نخل می گفتند(زبان آفار)
  76. چاد: دریاچه ( زبان بورنو)
  77. چک:
  78. چین:سرزمین مرکزی(چینی)
  79. دانمارک: مرز قوم "دان"
  80. دومینیکا:
  81. دومینیکن: کشور دومینیک مقدس (اسپانیایی)
  82. روآندا:
  83. روسیه: کشور روشن ها، سپیدان (شاید از ریشه سکایی"راؤش")
  84. روسیه سفید (بلاروس):درخشنده(روس) سفید(روسی)
  85. رومانی: سرزمین رومی ها
  86. زامبیا:
  87. زئیر:
  88. زلاند نو:زلاند جدید(زلاند نام یکی از استان های هلند به معنای دریاست)
  89. زیمبابوه:
  90. ژاپن: سرزمین خورشید تابان(ژاپنی)
  91. سائوتومه و پرنسیپ:
  92. ساحل عاج:ساحل عاج
  93. ساموآ:
  94. سان مارینو:
  95. سریلانکا: جزیره باشکوه (سنسکریت)
  96. سلیمان جزایر:از نام حضرت سلیمان
  97. سنت کیتس ونویس:
  98. سنت لوسیا:
  99. سنت وینسنت و گرنادین:
  100. سنگاپور:
  101. سنگال:
  102. سوئد: سرزمین قوم "سوی"
  103. سوازیلند:سرزمین قوم سوازی
  104. سوئیس: سرزمین مرداب
  105. سودان: سیاهان(عربی)
  106. سورینام:
  107. سوریه: سرزمین آشور (سامی)
  108. سومالی:
  109. سیرالئون: کوه شیر
  110. سیشل:
  111. شیلی: پایان خشکی- برف (از زبان بومی آنجا)
  112. صحرا:بیابان(عربی)
  113. صربستان:سرزمین قوم صرب(یوگسلاوی: سرزمین اسلاو های جنوب)
  114. عراق: شاید ازایراک به معنای ایران کوچک(فارسی)
  115. عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبخت. واژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد است. سعود یعنی خوشبخت.
  116. عمان:
  117. غنا:
  118. فرانسه: سرزمین قوم فرانک (از اقوام سلتی)
  119. فلسطین:
  120. فنلاند:سرزمین قوم "فن"
  121. فیجی:
  122. فیلیپین:از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ
  123. قبرس:
  124. قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله (قرقیزی)
  125. قزاقستان: سرزمین کوچگران (قزاقی)
  126. قطر:شاید به معنای بارانی(عربی)
  127. کاستاریکا:ساحل غنی(اسپانیایی)
  128. کامبوج:
  129. کامرون:
  130. کانادا: دهکده (زبان سرخپوستی"ایروکوئی")
  131. کرواسی:
  132. کره جنوبی:
  133. کره شمالی:
  134. کلمبیا:سرزمین کلمب(کریستف کلمب)(اسپانیایی)
  135. کنگو :
  136. کنیا: کوه سپیدی (زبان کیکویو)
  137. کوبا:
  138. کومور:
  139. کویت: دژ کوچک (هندی-عربی)
  140. کیپ ورد:
  141. کیریباسی:
  142. گابون:
  143. گامبیا:
  144. گرجستان:سرزمین کشاورزان(یونانی)
  145. گرنادا:
  146. گواتمالا:
  147. گینه:
  148. گینه استوایی:
  149. گینه بیسائو:
  150. لائوس:
  151. لتونی:(لاتویا)
  152. لبنان:سفید(عبری)
  153. لسوتو:
  154. لوگزامبورگ:
  155. لهستان: سرزمین قوم "له"
  156. لیبریا: سرزمین آزادی
  157. لیبی:
  158. لیتوانی:
  159. لیختن اشتاین:
  160. ماداگاسکار:
  161. مارشال جزایر:
  162. مالاوی:
  163. مالت:
  164. مالدیو:
  165. مالزی:
  166. مالی:
  167. مجارستان:سرزمین قوم مجار (مجاری)
  168. مراکش:(مغرب)
  169. مصر: شهر - آبادی
  170. مغولستان:
  171. مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین‌ها (یونانی)
  172. مکزیک:اسپانیای جدید(اسپانیایی)
  173. موریتانی: سرزمین قوم مور (لاتین)
  174. موریس:
  175. موزامبیک:
  176. مولداوی:
  177. موناکو:
  178. مونته نگرو:
  179. میانمار:(برمه)
  180. میکرونزی:مجمع الجزایر کوچک(فراسوی)
  181. نائورو:
  182. نامیبیا:
  183. نپال:
  184. نروژ: راه شمال
  185. نیجر: سیاه (لاتین)
  186. نیجریه: سرزمین سیاه (لاتین)
  187. نیکاراگوئهدریای نیکارائو (نام مردم آن منطقه) - آگوئه (اسپانیایی)
  188. واتیکان: گرفته شده از نام تپه‌ای به نام واتیکان (اتروسکی)
  189. وانواتو:
  190. ونزوئلا: ونیز کوچک
  191. ویتنام: اقوام "ویت" جنوبی(ویتنامی)
  192. ویلز:بیگانگان(ژرمنی)
  193. هائیتی:
  194. هلند: سرزمین چوب (آلمانی)
  195. هند:پر آب (فارسی باستان)
  196. هندوراس: ژرفناها (اسپانیایی)
  197. یمن: خوشبخت
  198. یونان: سرزمین قوم "یون"
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
 ابگوشت دمبه گاو

برای خرید رفته بودم میدون … شلوغ بود و مردم برای شب عید مرغ و ماهی و میوه و گوشت میخریدن ! یه دفه دیدم صدای ای دزد ….. ای دزد اومد ! صاحب قصابی جلوی زنی رو گرفت و گفت : چی کِردی زیر چادرت نِنه ! واکُن بیبینُم ! زود باش تا زنگ نِزدم ۱۱۰…! مردم کم کم جمع شدن و شلوغ شد ! زن دستش رو از زیر چادر بیرون اورد دیدم یه چیزی شبیه مار پوست کنده تو دستشه ! زن با گریه گفت : بُخدا مو دزد نیستم ! به همی اِمام رضا مو دزد نیستم ! گفتُم فردا روز عیده بره بچه ها ابگوشت بار بذارُم ! فقط همی دمبه گاو ره ورداشتم ! غلط کردم ! مرگ بخورم به جای ابگوشت ! مَرگ ……! بغض زن ترکیده بود و زار میزد ! قصاب دُمه گاوش رو ورداشت و رفت … پچ پچ توی مردم شروع شد … زن رو پای درختی نشوندن و یه لیوان اب براش اوردن !                                                                                                   

 یه حاج اقایی یه پلاستیک گوشت تو دستش بود گذاشت جلوی پیرزن و بدون اینکه حرفی بزنه  رفت ! یه خانوم مانتویی گفت همینجا بشین الان میام و سریع رفت دوتا مرغ گرفت و داد به پیرزن ! یه اقای جوونی هم دوتا پلاستیک سیب و پرتغال گذاشت جلوش … ! یه عده دیگه هم پول جمع کردن و یه دسته اسکناس شد که به زور دادن بهش ! همون خانوم مانتویی گفت پاشو مادر تا برسونمت خونه … مردم کمک کردن و وسایلش رو گذاشتن تو ماشین … پیرزن هم  با چادرش اشکاشو پاک میکرد و هی مردم رو دعا میکرد سوار ماشین شد … لذت بردم از اینکار مردم … احساس غرور کردم که بین این ادما زندگی میکنم ! پیرزن فردا که روز عیده سفره اش رنگین تره …دیگه ابگوشت دمه گاو نمیخوره !

منبع:http://shatot.wordpress.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه دوم فروردین 1387  |
 پیامکهای نوروزی دوستان

يك نفس ياد خدا،يك سبد خاطر آسوده وشاد،يك بغل شبنم آرامش صبح،يك هزار آينه از جنس دعا،همه تقديم شما...نوروز 1387 مبارك –  احمدي

...................................................................................................................................

نوروز،اين يادگارآريايي واينكهن آيين اهورايي،بر شما يكي از وارثان ايران زمين،گرامي و خجسته باد –انبايي

...................................................................................................................................

گلها جواب زمينند به سلامتي آفتاب. نه زمستاني باش كه بلرزي،نه تابستاني باش كه بسوزي،بهاري باش تا بروياني... نوروز مبارك – احدي واحمدزاده

.....................................................................................................................................

ايرانيان باستان اولين فصل سال را به آر يعني آوردن بهترينها ناميدند.در بهار بهترينها را برايتان آرزومندم.-  طالبي

.....................................................................................................................................

سحرگاهان كه شبنم آيتي از پاك بودن را به گلها هديه مي بخشيد به آن محراب پاكش آرزو كردم برايت خوب ديدن ،خوب بودن ، خوب ماندن را. عيد مبارك - شرعي

.....................................................................................................................................

نوبهار است بر آن كوش كه خوشدل باشي....فرارسيدن بهاردل انگيز و شكفتن گلها بر شما و خانواده محترمتان مبارك . با آرزوي بهترينها.-  ناروقه

.....................................................................................................................................

رسيدن طراوت بهار و آغاز حيات خاك ،بر شما فرخنده باد.- حنايي

......................................................................................................................................

بهار سرآغازييست برتمامي فصلها و نوروز سرآغازيست بربهاران زيبا،هر روزتان امروز،امروزتان نوروز، ونوروزتان پيروز باد.عيد نوروز بر شما.....- مولايي

.....................................................................................................................................

عطر نرگس،رقص باد،نغمه شوق پرستوهاي شاد،خلوت گرم كبوتران مست، نرم نرمك مي رسد اينك بهار، نوروز مبارك – عقيلي

...................................................................................................................................

مثل ماهي زنده،مثل سبزه زنده،مثل سمنو شيرين،مثل سنبل خوشبو،مثل سيب خوشرنگ و مثل سكه باارزش باشيد.سال نو مبارك – اكبري

......................................................................................................................................

اين 7سين را براي شمادر سال 87آرزو مي كنم:سلامتي،سعادت ،سربلندي ، سخاوت ، سرور، صفا، سلامتي . عيد مبارك – وارسته

......................................................................................................................................

بهار پاداش هر آنكه زمستان سپري كرد.گرچه اصلاح طلبان امسال عيد ندارند ولي نوروز مبارك- قويدل

.....................................................................................................................................

نوروز جمشيدي ،يادگار نيكان پاكمان،،كه سرشاراز انديشه زيباي نوشدن است،بر شما فرخنده باد،اميد كه بهار زندگيتان، خزان نبيند.- نجفي

.......................................................................................................................................

دنيا را برايتان شاد شاد وشادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم ، از امروز تا نوروز،از نوروز تانوروز،هر روزتان پيروز! پيشاپيش عيدتان مبارك.- شهلا

.......................................................................................................................................

شيشه عطر بهار لب ديوار شكست،وهوا پر شد از بوي خدا.همه جا آيت اوست،ديدنش آسان است، سخت آنست نبيني اورا.بهارتان سرسبز- احمدي

.......................................................................................................................................

همه سال بخت تو پيروز باد ،همه روزگار تو نوروز باد ،آرزومند شادي شما-  گوهري

........................................................................................................................................

باعرض سلام وادب
شروع سال 1387 خورشیدی و2567 شاهنشاهی و 3746 زرتشتی و 7030میترای آریایی را به شما دوست عزیز تبریک و تهنیت می گویم و سالی پر از شادی و موفقیت برایتان ارزومندم.
هرروزتان نوروز ، نوروزتان پیروز.
- كهترپور

........................................................................................................................................

سلام . فرا رسیدن " نوروز " این مهمترین نماد هویت ایرانیمان را به شما شادباش می گویم و برایتان در سال هشتاد و هفت ، سالی سرشار از مهر ، آرامش و پیروزی آرزو دارم ...- پيكرنگار

.....................................................................................................................................

تمامی این تبریکات تقدیم شما باد

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه دوم فروردین 1387  |
 دکتر محمد مصدق و ملی شدن صنعت نفت

دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد. و...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 توريسم و ما

توی یکی از شهر های شمالی رفته بودم داخل پارک قدم بزنم دیدم از طرف دستشویی سر و صدا میاد … نزدیک که شدم دیدم یه اقایی با وضع ظاهری نامناسب یقه یه توریست رو گرفته و با تحکم بهش میگه پول افتابه رو بده زود باش ! توریست که خانمش هم همراهش بود تازه از دستشویی در اومده بود و متوجه نمیشد که این بنده خدا که یقه اش رو گرفته چی میگه و کلی وحشت کرده بود !طرف که یقه توریست رو گرفته بود یه پیت حلبی با یک کاسه پول خرد گذاشته بود بغل توالت ها و از هر کسی که میرفت توالت موقع بیرون امدن پول افتابه میگرفت …! بهش گفتم پول افتابه دیگه چیه مرد حسابی ؟ گفت : پول افتابه مال نظافت دستشوییهایه … از شهرداری هم مجوز دارم … شهرداری که حقوق نمیده مجبوریم از هر کسی که میره دستشویی پول افتابه بگیریم ! اموراتمون با همین پول افتابه میگذره ! بهش گفتم اینا توریست هستن ابرو ریزی نکن بذار برن من پول افتابه رو میدم ! برگشت گفت : حالا که توریسته پول افتابه رو باید به دلار بده ! دیگه کفرم در اومده بود … با هزار خواهش التماس و تهدید و داد و فریاد مردم و یه دویست تومنی راضی شد بذاره توریست بنده خدا که چشماش از تعجب و وحشت گرد شده بود بره ! طرف با اینکه دویست تومن گرفته بود یه جوری نیگام میکرد انگار از نون خوردن انداخته باشمش ! با خودش فکر کرده بود الان توریسته صد دلار بابت پول افتابه بهش میده ! توریست بنده خدا هم فک کنم دیگه غلط بکنه تو مملکت ما بخواد بره دستشویی … تو مملکت خودش هم حتما این رو بعنوان یه خاطره برای دوستانش تعریف میکنه بعنوان مهمان نوازی ما ایرانی ها و حکایت پول افتابه !                                                                   منبع:

http://shatot.wordpress.co/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 نِنه مُو مُوز ماخام !

ــــ نِنه مُو مُوز ماخام !

ــــ مُوزُم کُجا بُوده خیر سَرُم …!

ــــ هُونا نِنه …. تو او میوه فُروشیهِ پُره مُوزه !

ــــ خانه کدخُدایَم پُره گِردویه ……..به ماچه !

ــــ نِنه مُو گِردو ماخام !

ــــ ای مَرگه مُو گِردو ماخام ! ای دَردِه مُو مُوز ماخام ..! ایشالله بیمیری راحَت بُرُم اَز دَستِت بچه ! عاصی کِردی مُوره مُرده شُور بُرده !

————————————————————————————————

این یک گفتگوی واقعی بود بین یک مادر و فرزندش در خیابون ! بچه ها نداشتن نمیفهمن … ندارم نمیفهمن … خونه کدخدا نمیفهمن ! …اونا فقط دل کوچیکشون میخواد ! کاش تو جامعه ای زندگی میکردم که این ارزوهای کوچیک یه رویا نبود برای بچه ها !

منبعکhttp://shatot.wordpress.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 چه باید کرد ای برادر؟؟؟

چه حس گم‌شدني! ما كجاي تاريخيم؟ اينجا كدامين لحظه سرنوشت است، كه جابه‌جاشدن رهنشانه‌اي در هزار توي پرپيچ و خمش، براي گم شدن بسياري از رهروان صراط كافي است؟! چه حس دگرشدني! ما كجاي تاريخيم؟ اينجا كدامين لحظه تغيير است؟! كه جابه‌جا شدن رهنشانه‌اي در فراز و فرود پرحادثه‌اش براي دگر شدن بسياري از رهروان صراط كافي است؟ چه حس گم/دگرشدني!

اينجا كجاي سرزمين معنا و منطق است كه انگاره‌ها و پنداره‌هاي به قدرت و سياست آغشته، هر بي‌رنگي را اسير رنگ اغراض خود مي‌كنند؛ هر واقعيتي را از واقعيت تهي مي‌كنند؛ هر غيرواقعيتي را از واقعيت لبريز مي‌كنند؛ و هر مسلماني را غسل تعميد داده و نامسلمان نامگذاري مي‌كنند؟واقعا چه حس غريبي! چه روزگار غريبي! از هر كوي و برزن شهر صداي ناله ني به گوش مي‌رسد كه شرحه‌شرحه از درد فراق در ميان آناني مي‌گويد كه زماني صدا را ميان خود تقسيم كرده بودند، تا با هم فرياد برآورند؛ عصيان را، تا با هم برآشوبند و خونشان را، تا با هم بميرند. ليكن آنگاه كه عده‌اي از آنان در چنبره قدرت گرفتار آمدند و بر آن شدند كه <صدا> را از آن خود كنند، ديگر صدايي جز صداي خود را برنتابيدند و ديگر با هم زيستن را در ميان خود تقسيم نكردند.نواي ني‌اي به گوش مي‌رسد كه از سرگذشت پيام‌آوران <صراط مستقيم>، روايتگران <فراروايت‌ها>، تصويرپردازان افق‌هاي زيبا، برگزيدگان خدا و مردمي سخن مي‌گويد كه بار ديگر غلط كردند راه؛ حديث آناني كه به ظاهر دل‌سپردگان عشق و دوستي، مريدان <مهر> و <محبت>، انگاره‌پردازان <تحمل‌دگر> و كاروان‌سالا‌ران سفر <وصل> بودند، اما حاملا‌ن و عاملا‌ن <فصل> و <فاصله> شدند؛ روايت آناني كه مناديان تساهل و تسامح، نظريه‌پردازان <تمايز> و <تكثر>، گوش‌سپردگان به <اقوال> و برگزيدگان <احسن>، صاحبان <قول لين> بودند، اما خداوندان <تصلب> و <بستار> و <خشونت> شدند؛ حكايت آناني كه پروانگان شمع آزادي، سوته‌دلا‌ن ايام ديوار و زنجير، شورشگران اقاليم قبله بودند، اما توليدكنندگان <زنجير> و معماران <حصار> شدند؛ سرنوشت آناني كه پنداره‌ها و انگاره‌هايشان را معناي واقعيت پنداشتند، بوده را نبوده گرفتند، از نبوده، بودي ساختند، <خوانش>هايشان را بر منزلت استعلا‌يي نشاندند، خرده‌گفتمان‌هايشان را فراگفتمان كردند، نظام <انديشگي> و <صدقي> خود را <عام> و جهانشمول كردند، لوح ملفوف باورهاي خود را، روح تاريخ تعريف پنداشتند، اما در قلمرو <جامعه مومنان> نيز <جمعيت> نگرديدند، و جز در <حذف> و <طرد> دگر تعريف‌‌شدگان نكوشيدند.

اكنون، در اين روزگار غريب، تو را، اي برادر، من سخت چشم به راهم تا با تو بگويم كه در اين ايام <خون و انقلا‌ب> بر ما چه مي‌گذرد؛ بگويم كه در اين ايام گمگشتگي و سرگشتگي واقعيت و حقيقت، چگونه اعتقادات و باورهايمان زير سايه پاك‌كن اربابان قدرت و سياستي قرار گرفته كه از ديانت براي حذف و طرد <غيرخود> ساخته‌اند؛ بگويم كه چگونه واعظان احكامي كه همواره قياس از خويش مي‌گيرند و هر گل سرخي را خون و هر عاقل شيدايي را مجنون مي‌پندارند، حكم به بي‌اعتقادي و بي‌بنيادي ما داده‌اند؛ بگويم كه چگونه آناني كه مي‌پندارند كه پر از بال و پرند و <اوج> تنها سزاوار آنهاست، و پر از فانوسند و <روشنايي> تنها از آن آنهاست، صورت و سيرت ما را با خاك سياه اقليم تاريكي و ظلمت و ذلا‌لت و غيريت آلا‌ييدند تا كسي را اشتياق ديدن رويمان و شنيدن صدايمان نماند؛ بگويم چگونه آناني كه سخت بر اين باورند كه جمع را چون شمعند، و مردمان در همه حال گرد وجود ذيجود آنان پروانه‌وار ترانه عشق مي‌سرايند، در هراس از راي و انتخاب آزادانه مردم، حكم به عدم صلا‌حيتمان دادند و بر رخسارمان رنگي از جنس ننگ پاشيدند.

آري، اينچنين شد برادر. اينچنين شد كه در سالي پربرف، حتي يك بنفشه نروييد تا بدان دل خوش داريم؛ افقي نمايان نگشت تا به سويش روانه شويم؛ روزنه‌اي گشوده نگشت، تا از آن عبور نمائيم، سنگ‌پاره‌اي ظاهر نگشت تا بدان آويزيم؛ دست مهر و عدالتي بر سرمان كشيده نشد تا واله و شيدايش شويم؛ و محكمه‌اي تشكيل نگشت تا مظلوميتمان را در رايش فرياد كنيم.

برادر! اندكي ديگر تامل كن تا با تو بگويم كه در اين روزهاي سرد و فسرده بر ما چه مي‌گذرد: عده‌اي از شيفتگان قدرت، به حكم <تئوري بقا>، تدبير منزل خود را در <تحديد>، <تهديد>، <تحريف>، <تكفير> و <تنبيه> ما تعريف كرده‌اند و با تمهيدي پيشين، تلا‌ش دارند متن جامعه را دوباره ويراستاري كنند و دامان آن را از لوث واژه‌‌ها، گزاره‌ها، حاشيه‌ها و پرانتزها، استعاره‌ها، نشانه‌ها، كنايه‌ها، پي‌نوشت‌ها و قرائت‌هاي سركش و بازيگوش و ناهمخوان پاك كنند. اما همين منطق بقا به آنان حكم مي‌كند كه بعد از ويراستاري سنگين متن، قلم را به دست خود اين واژه‌ها و گزاره‌ها و... بدهند و گناه حذف و طردشان را به گردن خود آنان بيندازند.

با اين هدف، در آستانه انتخابات، چهار راه پيش رويمان گشوده‌اند كه در هر كدام گام نهيم به سرمنزل مقصود آنان خواهيم رسيد: نخستين راه، دود شدن و به آسمان رفتن؛ دو ديگر، آب شدن و به زمين رفتن؛ سه ديگر، ذوب شدن و شبيه شدن و چهار ديگر، دست‌ها را بالا‌ گرفتن و توكل به خدا كردن. به بيان ديگر، آنان با محو شرايط <رقابت> و گشوده باقي گذاردن روزنه‌اي براي <شركت در انتخابات( >با تاييد صلا‌حيت تعداد اندكي از چهره‌هاي نه‌چندان نام‌آشناي جريان اصلا‌ح‌طلبي)، از هم‌اكنون با ترانه <ديديد بور شديد>، به استقبال جشن شكست <اصلا‌ح‌طلبان قبلا‌ ناك‌اوت شده>، رفته‌اند.

اكنون در اين شرايط ناممكني تصميم و تدبير، اي برادر، به ما بگو، چه بايد كرد و چه نبايد كرد؟ به ما بگو، ره كدام است و كژراهه كدام است؟ به ما بگو، اين ره كه رهروان عرصه قدرت و سياست مي‌روند، عاقبت به كجا ختم خواهد شد؟ به ما بگو، اين حكايت دگرسازي و حذف تا چه زماني باقي است؟ و به ما بگو، كه بعد از اين بايد منتظر كدامين انگ‌ها و تنگ‌ها باشيم؟

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 صلاحیت من ‘ صلاحیت تو

من صلاحيت ندارم ، تو صلاحيت داري. من سياهپوستم و تو سفيد پوست . من اگر كاري انجام دهم بنا به خواسته دلم بوده و تو هر تصميمي كه بگيري بنا بر مصلحت و تدبير است من اگر به عرصة سياست بيايم قصدم قدرت طلبي است و تو اگر بيايي نيتي جز خدمت به خلق خدا نداري . من اگر براي 50 نفر در يك محفل كوچك سخن بگويم جنجال تبليغاتي به راه انداخته ام و تو اگر از رسانة ميليوني با صراحت مرا متهم كني روشنگري كرده اي . من اگر جامعه را نسبت به خطرات پيش رويش هشدار دهم ذهن ها را مشوش كرده ام و تو اگر صدها و هزاران ايراني را به بيگانه منسوب كني مردم رابيدار كرده اي . من ناحقم چون قدرتي غير از كلام ندارم و تو بر حقي چون از هر قدرتي براي اعمال نظراتت بهره مندي . من قابل اعتماد نيستم چون در حلقه قدرت جايي ندارم و تو با ورود در حلقه قدرت از هر پرسشي مصون هستي . من بايد تا فيها خالدون زندگي شخصي ام را براي توبازگو كنم و تو به صرف آنكه در حلقه ياران مورد اعتمادهستي زندگي ات درپرده است . من از فردايم نمي توانم ايمن باشم و تو براي جايگاه نواده هايت هم برنامه داري . به تو گفته اند حق داري صلاحيت مرا بررسي كني . به تو گفته اند اعتقاد مرا به اسلام اندازه گيري كني . به تو اين حق را داده اند كه ميزان التزام عملي مرا به اسلام و نظام مقدس جمهوري اسلامي تعيين كني . مي گويند صلاحيت مرا بايد تو احراز كني . يعني تو اين حق را داري كه تشخيص دهي من به اسلام اعتقاد و التزام عملي دارم يا نه . يعني تو اين اختيار را داري كه در ميزان وفاداري من به كشور تصميم بگيري . به تو اين اجازه را داده اند كه درجه پايبندي مرا به قانون تشخيص دهي . اين نظام به تو حقي داده است كه خداوند به پيغمبرش نداد . اكنون تو در موضعي نشسته اي كه ايمان يا بي ايماني مرا محك بزني . به ياد ندارم خداوند در هيچ فرازي به هيچ فرستنده اي اين حق را داده باشد كه در اين دنيا انسانها را به مؤمن و غير مؤمن ، معتقد و غير معتقد ، ملتزم به اسلام و غير ملتزم به اسلام و... تقسيم كند . اما چه كسي صلاحيت خودت را تأييد مي كند؟ تو خودت از كدام صافي عبور كرده اي كه معلوم شده است به اسلام اعتقاد والتزام عملي داري ؟ چه كسي به تو تضميني داده است كه نماز ت مقبول است و نماز من نامقبول ؟ چه سندي به دست توست كه جايگاه تو را نزد خداونداز من بالاتر تعيين كرده است ؟ خودت بهتر مي داني كه با عبور از دالان قدرت و با ارتباط بااصحاب قدرت بر آن صندلي قضاوت تكيه كرده اي . خوب مي داني كه اگر حتي در چند محفل خصوصي زبان به انتقاد بگشايي آرام آرام ازليست معتمدين حذف مي شوي و ديگر بر آن مسند نخواهي بود . تو خودت خوب واقفي كه در اين كشور با چه سرعتي هر سال عده اي را ازقطار سياست پياده مي كنند . بنابر اين خوب مي داني كه شرط سوار ماندن چيست . مي داني كه در هر زمان بايد از چه كساني تبري بجويي وتلاش كني با خشن ترين تدابير از آنها ياد كني تا كسي در وفاداري تو شك نكند . سي سال پيش همه با هم بر قطار انقلاب سوار شديم تااز تاريكي يك نظام ديكتاتور غير پاسخگو به روشنايي يك نظام مردم سالار و شفاف سفر كنيم . نمي دانم در آن زمان تو كجا بودي ، كناري ايستاده و تماشا مي كردي ،‌يا مثل امروز معتقد بودي كه هر چه حكومت انجام مي دهد خدشه ناپذير است ؟ شايد اصلاً به اين دنيا نيامده بودي و شايد مثل من به فرداهاي روشني در پرتو يك نظام سياسي مردم سالار و اخلاقي فكر مي كردي . ما همه با هم از كوچه ها و خيابانهاي شهر گذر كرديم و در دالان تاريخي نه چندان طولاني سه دهه از عمرمان را گذرانديم . اكنون تو راهت را چنان تنظيم كردي كه در پشت ميزي بنشيني و در مورد ايمان و اعتقاد من تصميم بگيري و من به راهي رفته ام كه براي ملاقات با تو بايد بيرون بايستم تا حاجب از تو كسب تكليف كند . درست است كه برادر ،راه ما از هم فاصله دارد . تو معتقدي دراين كشور كساني برائت،پاكي و تقواي خودرا از خود خدا گرفته اند و من معتقدم انسانها با هر پيشينه اي در هر موقعيتي بري از خطا نيستند . تو بر اين تصوري كه هر چه از ناحيه حاكمان رسد عين حق است و من معتقدم حاكمان عميقاً به نصيحت و هشدار ما نيازمندند . تو بر اين گماني كه همين كه نام اسلام بر يك نظام نهاده شد رفتارها و اخلاق ها اسلامي است و من فكر مي كنم وراي ظواهر اسلامي اين رعايت انصاف و عدالت است كه ضامن حركت صحيح يك نظام خواهد بود . آري من و تو با هم فرق داريم ، زياد هم فرق داريم . من پس از انقلاب به اينصورت بودم كه بايد گام به گام يك نظام سالم و صالح را پي ريزي كرد و تو فكر مي كردي كه هر چيز كه بر آن نام انقلاب حك شده بود مصون از هر نوع فساد . من بر اين گمان بودم و هستم كه كشور همواره نياز به اصلاح و ساماندهي دارد و تو بر اين تصوري كه ما در ايده آل ترين نظام سياسي چه نيازي به تغييرات داريم . من از آن آغاز نتوانستم به راحتي چشمم را به روي ناراستي ها ببندم و تو چشم ات را به بالا دست دوختي كه از كدام مسير بروي تا كسي از تو رنجيده نشود . من نگرانم كه قطار مملكت از خط خارج نشود و تو دلواپسي كه تو را از قطار پياده نكنند . من وقتي ببينم مركب كشور مسير را به خطا مي رود فرياد مي زنم و تو با تمام قوا مراقبي كه از مركب به زمين نيفتي . آري برادر ، تو چاره اي نداري كه مرا رد صلاحيت كني وگرنه خودت پس از چندي رد صلاحيت مي شوي . من و تو قرائت هاي متفاوت و متضادي از وفاداري به نظام داريم . من گفتن انتقادها ، نصيحتها و هشدارها را با تمام تلخي شان مصداق وفاداري به كشور و نظام مي دانم و تو نگراني كه كسي بر تو اخم كند . من متقابلاً صلاحيت تو را براي اداره كشور رد مي كنم . ايران ما در آستانه فرازي خطير از تاريخ خويش به مردان و زنان شجاع و از خود گذشته نياز دارد تا با تدبيري مضاعف دهه ها و قرن ها عقب ماندگي و توسعه نيافتگي را جبران كنند . بي انصافان و عدالت شكناني كه در مسند قدرت تنها به دنبال راهي براي حذف ديگران و ابدي كردن قدرت خود هستند هرگز صلاحيت نشستن بر جايگاههاي مديريت اين جامعه راندارند . البته اگر كساني رأي خود را بر ملت مقدم نمي پنداشتند آنگاه مردم به بهترين وجه معين مي كردند كه چه كسي صلاحيت دارد و چه كسي بي صلاحيت است ؟

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 وصیت موکد حضرت امام خمینی(ره) به نیروهای نظامی و...

وصيت اكيد من به قواي مسلح آن است كه همانطور كه ازمقررات نظام عدم دخول نظامي دراحزاب وگروهها وجبهه ها است به آن عمل نمايند ؛ وقواي مسلح مطلقا‌ً ، چه نظامي وانتظامي وپاسدار وبسيج ، وغير اينها ، درهيچ حزب وگروهي واردنشده وخودرااز بازيهاي سياسي دور نگهدارند. دراين صورت ، مي توانند قدرت نظامي خود راحفظ وازاختلافات درون گروهي مصون باشند. وبرفرماندهان لازم است كه افراد تحت فرمان خودرا از ورود دراحزاب منع نمايند . وچون انقلاب ازهمه ي ملت وحفظ آن برهمگان است ، دولت وملت وشوراي دفاع ومجلس شوراي اسلامي وظيفه ي شرعي وميهني آنان است كه اگر قواي مسلح ، چه فرماندهان وطبقات بالا وچه طبقات بعد ، برخلاف مصالح اسلام وكشور بخواهند عملي انجام دهند، يا دراحزاب وارد شوند كه بي اشكال به تباهي كشيده مي شوند ، ويا دربازيهاي سياسي وارد شوند، ازقدم اول با آن مخالفت كنند. وبر رهبر وشوراي اسلامي است كه با قاطعيت ازاين امر جلوگيري نمايد تاكشور از آسيب درامان باشد .

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 

پسربچه گفت: بعضي وقتا قاشق از دستم مي افته. پيرمرد گفت: از دست من هم مي افته. پسربچه يواشکي گفت: من شلوارمو خيس مي کنم.پيرمرد خنديد و گفت: من هم. پسر بچه گفت: من خيلي وقتا گريه مي کنم. پيرمرد سري تکان داد: من هم. پسر بچه گفت: اما بدتر از همه اين که بزرگتر ها به من توجهي نمي کنندو گرماي دست چروک خورده اي را روي دستش احساس کرد.. پيرمرد گفت:" منظورت را کاملاً مي فهمم

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه دهم دی 1386  |
 امید دارم خداوند بزودی سیر بخندد.

می‌گویند خدا در دو جا خنده‌اش می‌گیرد. یکی جایی که عده‌ای صاحب قدرت و مکنت همه توان و امکانات خود را به کار می‌گیرند تا بنده عزیزی را به زمین بزنند و خوار کنند، و چون اراده خداوند بر حفظ سربلندی و عزت این بنده تعلق گرفته است، او هر روز عزیزتر می‌شود، و دیگر در جایی که عده‌ای سعی می‌کنند با زر و زور و تزویر کسی را که خدا ذلت او را اراده کرده است به ناحق عزیز کنند، و تمام تلاش‌هایشان به رسوایی و خواری بیش‌تر او می‌انجامد.

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در سه شنبه چهارم دی 1386  |
 کوتوله های ....

تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگي همه مهيا باشد

         اي پشه عرصه سيمرغ نه جولانگاه توست / رنج خود مي بري و زحمت ما مي داري

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 اس ام اس
۱- مضرات امتحانات : افزایش بار علمی به طور نا خواسته ! کمبود شدید خواب و کاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقیقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاری ! برای معلمان ! افزایش خشونت علیه حیوانات (خر زنی !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش های غلط تقلبی ! سردرد حاصل از تمرکز شدید برای یافتن راههای مدرن تقلب! افزایش ادب به طور چشمگیر برای گرفتن جزوه از هر کس و نا کسی !!! و دیگه خودتون اینکاره اید و میدونید دیگه ...!!!!! فواید اندک امتحانات : نوشیدن انواع قهوه های مرغوب .

همیشه سعی کن مثل پالاز موکت باشی شخصیت ات کوبیده نشه و همواره رنگ خودت رو حفظ کنی!    اگه یه روز فکر کردی که یه نفر هر جا میری دنبالته و هر مشکلی که واست پیش میاد واسش مهمه و میخواد بهت کمک کنه مطمئن باش که اون ........... من نیستم!                                                                   یه روز تو رو تو کوچه دیدم و عاشقت شدم....فرداش تو خیابون دیدمت و دیوونت شدم...... امروز تو اتوبان دیدمت به خدا آخرشی! عجب پژویی هستی!

اینو برای تو نوشتم ، آره برای تو ، برای خودت، چرا به این ور و اون ور نگاه می کنی ؟ مگه عجیبه که این مال تو باشه؟ شک نکن مال خودته ، آخه مگه به جز تو هم علاف دیگه ای هست؟؟؟؟؟

همه جا امن و امانه! تو راحت بگیر بخواب

میدونی فرق تو با کفش چیه؟ کفش لنگه داره اما تو لنگه نداری!

دیگ به دیگ چیزی نمی گه.... گر صبر کنی، زیر پات علف سبز می شه.... صلاح مملکت خویش، رئیس جمهور داند..... جوجه رو هروقت بشمری جیک جیک می کنه..... عیسی به کیش خود، موسی به بندر عباس.... کوه به کوه می رسه، میّت رو زمین نمی مونه.... آشپز که دوتا شد هیچ کدوم غذا درست نمی کنن.... پاتو از گلیمت درازتر نکن، پات دراز می شه شلوار به پات کوتاه می شه

قانون 18 انیشتن!

اگه بتونی با سرعت نور به تمام افتخاراتت گند بزنی، بهت میگن: زین‌الدین زیدان!

ده تعریف از واژه ی " عشق " 1 - کسی که به خاطرش جان بدهید . 2 - بیش از آنچه مراقب خود باشید مراقب کس دیگری باشید . 3 - بیش از هر چیزی برایتان اهمیت داشته باشد . 4 - دوستی . 5 - اتحاد کامل دو روح . 6 - خانواده . 7 - تفاهم و درک متقابل . 8 - کسی که در روزهای سختی باعث خنده و شادی شما بشود . 9 - وقتی که نتوانید بدون وجود کسی زندگی کنید . 10 - حقیقت جاری زندگی

ببین امشب ساعته 1 بامداد قراره که منگولا برن پیش خدا و شفا بگیرن .حواست باشه یادت نره ها!!!!

زندگی کوتاه تراز آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تراز آن هستند که بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم

اگه فرهاد شیرین رو یادش بره. اگه مجنون لیلی رو یادش بره. اگه پرنده پرواز و یادش بره من هیچ وقت.........هیچ وقت پول اس ام اس هایی که واست زدم رو یادم نمی ره!

بزگترین دشمن بشر پوله پول....   هر چی دشمن داری بده به من و خودتو خلاص کن.

اگه خواستی یه کسی عاشق هم نفسی عمرشو حیرونت کنه جونشو قربونت کنه جون مادرت رو ما یکی حساب نکن

در این دنیا دوعنصر به وفور یافت میشود، یکی هیدروژن و دیگری حماقت!!!

میدونی فرق تو با راه چیه؟ راه رو باید بری تا به آخرش برسی، اما تو خودت آخرشی...!

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بزن تو سرش! چون جوان باید رو پای خودش بایسته!

اگه یه زنبور دنبال یک گل خوشگل میگشت، توروخدا بهش نگو که من کجام!

اگه یه روز از کنار یه گنجشک رد شدی و نپرید فکر نکنی دوستت داره؟؟؟ بدون که تو رو آدم حساب نکرده.

اگر میخواهید زندگی دوباره داشته باشید، با ما تماس بگیرید. (سازمان بازیافت زباله)

اهدا اس ام اس اهدا زندگیست هم اکنون نیازمن یاری سبزتان هستیم انجمن بیماران اس ام اسی

 

 

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 عصر جمعه و گل نرگس

http://i3.tinypic.com/2pyxpoz.jpg

 

راستش را به ما نگفتند.یا   لااقل   همه راست را به ما نگفتند.گفتند تو که بیایی خون به پامی کنی.جوی خون راه می اندازی.و از کشته پشته میسازی.ما را از ظهور  تو  ترساندند...(اما)  ما از همان کودکی  تو را  دوست داشته ایم. وبا همه وجودمان به تو عشق می ورزیدیم وبا همه  وجودمان  بی تاب امدنت بودیم . عشق تو  باسرشت ما عجین شده بود.و امدنت طبیعی ترین وشیرین ترین نیازمان بود. اما کسی به ما نگفت چه گلستانی می شود جهان  وقتی تو  بیایی . همه  پیش از ان که  نگاه مهر گستر  و  دستهای عاطفه  تو را  توصیف  کنند.شمشیر تو را  نشانمان دادند  ...  کسی به ما نگفت  ان ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته  است چگونه ساحلی است؟ ... کسی به ما نگفت  که وقتی تو بیایی دلهای ما راپر از عبادت و اطاعت می کنی . وعدالت بر همه  جا  دامن می گسترانی  و خداوند به واسطه  تو دروغ را  ریشه کن می کند. و خوی ستمگری و درندگی را محو میسازد . و طوق بردگی را از گردن خلایق بر می دارد...کسی به ما نگفت... کسی به ما نگفت...امید که بیایی.

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 يادته..........

روزای خیلی طلایی یادته

روز ترس از جدایی یادته

روز تمرین اشاره یادته

روز چیدن ستاره یادته

شعرای کتاب درسی یادته

یادته گفتی می ترسی ‚یادته !!

عکسمون تو قاب عکس و یادته

دستمون تو دست هم بود یادته

غصه هامون کم کم بود یادته

چشم نازت مال من بود یادته

دیدن من غدغن بود یادته

روزگار قهر و آشتی یادته

هیچ کسو جز من نداشتی یادته

رویا های آسمونی یادته

قول دادی پیشم بمونی یادته

روزای بی غم و غصه یادته

ببینم اول قصه یادته

عصر ابراز علاقه یادته

خبر خوش کلاغه یادته

دست گرمت تو زمستون یادته

شونه ی من زیر بارون یادته

واسه خنده اجازه یادته

اونا که می گفتی راز یادته

یادته فال های حافظ تو حیاط

یادته قسم جون شاخه نبات

گل سرخ هارو نچیدیم یادته

یه روزی همو ندیدیم یادته

فرقمون سر صداقت یادته

تو تومجازات خیانت یادته

پنهونی سر قرارا یادته

تاخیرات توی بهارا یادته

گوش ندادیم به نصیحت‚یادته

گشتن دنبال فرصت یادته

دساتو می خوام بگیرم یادته

راستی تو بی تو می میرم یادته

دونه دادن به کبوتر یادته

خاطرات توی دفتر یادته

فال با نیت رسیدن یادته

طعم قهوه رو چشیدن یادته

واسه فال قهوه رو خوردن یادته

روزی صد بار بی تو مردن یادته

یادته دعا‚یادته دعای زیر طاقیا

کنار بوته های اقاقیا

زیر اون درخت گیلاس یادته

با دوته شاخه گل یاس یادته

یادته گفتن راز به قاصدک

یادته چقد به هم گفتیم کمک

فکر بودن توی قایق یادته

تو به من گفتی شقایق یادته

پیش هم بودیم ‚نذاشتن یادته

اونا مارو دوس نداشتن یادته

نامه بدون امضا یادته

اسم مستعار رویا یادته

طرح رو انگشتر من یادته

پاسخ مختصر من یادته

فال حافظ شب یلدا یادته

چیزی خواستیم از خدامون یادته

مستجاب نشد دعامون یادته

چشمون زدن حسودا یادته

چشامون شد مثله رودها یادته

گفتی ما باید جدا شیم یادته

گفتی باید بی وفا شیم یادته

یه دفه ازم بریدی یادته

خط رو اسم من کشیدی یادته

گفتی عشق تو هوس بود یادته

گفتی خوب بود ولی بس بود یادته

حلقه من دست تو دیدم یادته

کلی سرزنش شنیدم یادته

چشم من به چشمت افتاد یادته

کاری که دست دلم داد یادته

حالا اومدم همونجا وایسادم

که تقاضای تو رو جواب دادم

در آوردم از دستم انگشتر و

جا گذاشتمش همونجا دفتر رو

اما قول دادم به قلبم و خدا

دیگه دل ندم به عشق آدما

حیفه شعری که نوشتم یادته

شعر من بدم باشه زیادته

حیف شعری که نوشتم یادته

شعر من بد ولی زیادته

 

 

 

 

 

                                                          ""  مریم حیدر زاده ""

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 قیصر امین پور

گل یاس

خبر اندوه‌بار و تأسف برانگيز درگذشت هنرمند دردآشنا و شاعر نامدار روزگار ما دكتر قيصر امين‌پور صبح روز سه شنبه را به يكي از تلخ‌ترين روزهاي اين سال‌ها تبديل كرد .شاعر شيرين سخن نسل انقلاب كه غزل‌ها و دوبيتي‌ها و ترانه‌هاي او سال‌هاست كه زمزمه لب‌هاي خاص و عام است. شاعري كه روح هنر را مي‌شناخت و در يكايك كلماتش عشق جاري بود. شاعري كه حرف‌هايش ناتمام ماند. و چقدر زود به ناگزير وقت عزيمتش فرارسيد. شاعري كه مي‌گفت:
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي‌كني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از اين كه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود
آي
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود دير مي‌شود

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 فال گير و دعا نويس و آبله و امیرکبیر

در سال ۱۲۶۴ قمری نخستين برنامه دولت ايران برای واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه كودكان و نوجوانان ايرانی را آبله كوبی میكردند؛ اما چند روز پس از آغاز آبله كوبی به اميركبير خبر دادند كه مردم نمی خواهند واكسن بزنند؛ چون چند تن از فالگيرها و دعانويس ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان می شود.

هنگامی كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماری آبله جان باخته اند، امير بی درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور می كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله می كوبند. شماری كه پول كافی داشتند پنج تومان را پرداختند و از آبله كوبی سرباز زدند. شماری ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می شدند يا از شهر بيرون می رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه شهر تهران و روستاهای پيرامون آن تنها ۳۳۰ نفر آبله كوبيده اند. در همان روز پاره دوزی را كه فرزندش از بيماری آبله مرده بود به نزد او آوردند. امير به جسد كودک نگريست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه هايتان آبله كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم، جن زده میشود. امير فرياد كشيد: وای از جهل و نادانی. حال گذشته از اين كه فرزندت را از دست داده ای بايد پنج تومان هم جريمه بدهی. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمیگردد. اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر بقالی را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گريستن كرد.

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودک شيرخوار پاره دوز و بقالی از بيماری آبله مرده اند. ميرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب! من تصور می كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير مرده است كه او اين چنين های های می گريد. سپس به امير نزديک شد و گفت: گريستن آن هم به اين گونه برای دو بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست؛ آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک هايش را پاک كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده اند. امير با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. تمام ايرانی ها اولاد حقيقی من هستند و من از اين می گريم كه چرا اين مردم بايد اينقدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.

منبع:http://www.webneveshteha.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه سوم آبان 1386  |
 

کودک از مادرش پرسید "" چرا گریه می کنی؟""

مادر پاسخ داد : ""چون مادرم. ""

کودک گفت :   ""نمی فهمم .""

مادر او را در آغوش کشید و گفت:   ""هرگز نخواهی فهمید........""

کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همین طور هستند.

کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد :"" خدایا پرا مادرهابه این راحتی گریه میکنند؟""

خداوند پاسخ داد "" پسرم من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشد و در عین حال آرام و مهربان باشند .من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند داشته باشد .توان مراقبت از خانواده هنگام بیماری بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بد رفتاری کرده اند.

و البته اشک را نیز به آنها دادم برای زمانی که به آن نیاز دارند ""

 

<< هفده داستان کوتاه کوتاه>>   منبع:http://tagarg.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه سوم آبان 1386  |
 ایران در آتش
 

          

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386  |
 باغبان هستي

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در دوشنبه یازدهم تیر 1386  |
 نامه سرگشاده سازمان معلمان ایران به وزیر آموزش وپرورش دولت احمدی نژاد پیرامون زندان وآماده به خدمت ک
جناب آقای فرشیدی وزیر محترم آموزش وپرورش

باسلام

برخورد قهرآمیز باتنی از معلمان دراستان های مختاف به موجب ماده 133قانون تخلفات اداری که فقط بااستفاده ازاختیارات وزیر قابل اجرا می باشد همگان را شگفت زده  نموده است .

سوابق وزرای قبل ازشما ، حداقل پس از پیروزی ا نقلاب اسلامی نشان می دهد که از این اختیارات جز در موارد بسیار کمتر از انگشتان دست ، آن هم درمسائلی چون اعتیاد استفاده نشده است.

شما را چه شد که تازیانه برداشته واینگونه برپیکر نحیف ورنجور معلم می زنید . مگر گناه این افراد چیست چرا به بهانه های واهی مانند بند 32و33 ماده 8قانون تخلفات اداری وقبل از تشکیل دادگاه ومحکمه ، معلمان را محکوم وحکم آماده به خدمت آنان را صادر می کنید !

مگر معلمان به جز اجرای نظام پرداخت هماهنگ ورفع تبعض پرداخت حقوق ومزایا چیز دیگر خواسته اند؟

جناب آقای فرشیدی اگر براثر فشار کار وبی برنامگی دروزارت خانه فراموش کار شده اید ! خوب است سری به آرشیو دوسال اخیر بزنید ووعده های خود وسایر مسئولین اعم از رئیس جمهور ی ونمایندگان مجلس رایکبار  دیگر مرور نمائید . چرا اولین مصوبه مجلس هفتم به چنین سرانجامی دچار شده وسخنگوی دولت با طرح ارتباط معلمان با خارج سعی درپاک کردن صورت مسئله را دارند ، سازمان مدیریت نیز با گزارش کذب وتحلیل غلط مشکل را دو چندان کرده است .

آقای وزیر مگر شما قول نداده بودید همچون دستگاه های دولتی دیگر به معلمان دو ماه پاداش بدهید و البته این را در سطح ستاد وزارتخانه عمل کردید ! مگر شما نبودید که قول دادید قدرت خریدمعلمان درطول دوران وزارت تان رادوبرابرکنید ؟! پس چه شد ؟!!!

اقای وزیر مرتب از افزایش بودجه آموزش وپرورش سخن می گویید والبته باید متذکر شویم که این افزایش بودجه نیز حاصل تلاش تشکل های صنفی مدنی می باشد .سوال این است که بااین افزایش چرا کسری آموزش وپرورش هنوز مشکل لاینحلی است واین حداقل افزایش نیز با برخورد های صورت گرفته به کام معلمان کشور تلخ گردیده است .

اگر امروز معلمان خواسته باشند که وزیرشان قول وقعلش یکسان باشد باید آماده به خدمت شوند ؟! به نظر ما کسانی باید آماده به خدمت باشند که قول می دهند ودرهنگام عمل آن را فراموش می کنند.

جناب وزیر نیک می دانید دوران وزارت شما پایدار نیست وروزی فرا خواهد خواهد رسید که...

وقتی چاه قدرت پرشود خواهید دید که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده اید وجز لعن ونفرین معلمان وبه ویژه خانواده های کسانی که در زندانند ویا آماده به خدمت اندو حقوق ناچیز معلمیشان قطع شده است نخواهید داشت .اجازه ندهید بیش از این لکه ننگ در تاریخ آموزش وپرورش بماند . شما مسئول آموزش وپرورش کشور هستید وبه جای نشنیده گرفتن مطالبات معلمان وسکوت در برابر بی حرمتی به آنان وپذیرایی ازضاربان وبالاخره دستور آماده به خدمت کردن آنان ، با عذر خواهی از قاطیه فرهنگیان ، آموزش وپرورش رادر جاده آرامش قرار دهید . مطمئن باشید برخورد های قهر آمیز با معلمان وایجادفضای رعب ووحشت وامنیتی کردن محیط تعلیم وتربیت نه تنها هیچ عامل بازدارنده نخواهد بود بلکه با توجه به انس والفت واتحاد معلمان شرایط برای شما ودیگر مسئولان سخت تر نیز خواهد شد !

قسم به صبر لحظه ها که ما هنوز زنده ایم

به اشک ما نگاه کن درآرزوی خنده ایم

سازمان معلمان ایران – اردیبهشت 86

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه هشتم تیر 1386  |
 سوتکی
 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد

گلويم سوتکي باشد بدست کودکي گستاخ و بازيگوش

و او يکريزو پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 سالگشت شهادت حضرت فاطمه(س) و معلم عدالت دکتر علی شریعتی

 

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است ».

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 نامه آبراهام لينكن به آموزگار پسرش

او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بياموزيد به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست.

مي‌دانم كه وقت مي‌گيرد اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را ياد‌آور شويد. اگر مي‌توانيد به او نقش مؤثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند، دقيق شود.به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها، ملايم و با گردن‌كش‌ها ، گردن‌كش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند.ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد. به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي‌معناست!به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد. در كار تدريس با پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد.

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 بدون هيچ شرحي!

بدون هيچ شرحي!

 

منبع:http://www.geography-class.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386  |
 دوست یا دشمن

پرنده کوچکی در زمستان به سمت جنوب در حال پرواز بود. آنقدر هوا سرد بود که پرنده یخ زد و داخل مزرعه ای بزرگ روی زمین افتاد. زمانی که آنجا افتاده بود؛ گاوی کنارش آمد و مقداری از مدفوع گاو روی پرنده ریخت.

چون داخل توده مدفوع خوابیده بود ؛ کم کم گرم شد. او با خوشحالی آنجا خوابید وقتی بیدار شد ؛ از خوشحالی شروع به خواندن کرد.

گربه ای که از آن نزدیکی می گذشت؛ صدای آواز پرنده را شنید. گربه با دنبال کردن صدا متوجه شد که پرنده ای زیر توده مدفوع است. سریعا اورا بیرون آورد و بلعید.

نکته : هر کسی چیزی ناخوشایند به تو می دهد دشمن تو نیست و شرایط ناخوشایند می تواند نجات دهنده تو باشد و هر کسی تو را از وضع بد و ناهنجار بیرون می آورد دوست تو نیست و شاید هلاک تو در آن است. حتما تا به حال این ضرب المثل را شنیده اید: جور استاد به زمهر پدر

|+| نوشته شده توسط اله نظرصفدری در جمعه هفتم اردیبهشت 1386  |
 
 
 
بالا

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان